تبليغاتX
برو حالشو ببر
سلام
می دونید به یه نتیجه رسیدم من خیلی آدمه دم دمی مزاجی هستم
چون هی جامو عوض می کنم یه دفعه اینجا یه دفعه اونجا
خوب می خوام دوباره شروع به نوشتن کنم ولی قبلش لازمه که توضیحاته مختصری بدم
1- اینجا فقط خاطره و چرت و پرت مینویسم
2- در وبلاگه BIATOOO که وبلاگ دیگه ی منه عکس و آهنگ می زارم
خوب از دفعه ی پیش یه خاطره ی نصفه نیمه داریم که لازم میدونم از اول تعریف کنم:
(قسمته اول):
چند وقت پیش مدرسه بودیم زنگم خورده تویه کلاسم بودیم منتظره معلم فیزیکمون(همون که می خواسته منو از کلاس پرت کنه بیرون!)
ایشون نیومده بودند و ما هم از اون جایی که همیشه در حال درسخوندنیم و اصلا وقت سر خاروندن نداریم و هیچ وقت نمی تونیم تخله انرژی بکنیم ، وقت گیر آورده بودیم و دیگه تا جایی که امکان داشت داشتیم از فرصت استفاده می کردیم. یه عده دست می زدن یه عده دیگه به یاد دوران پیش دبستانی آهنگایه"آقا پلیسه زرنگه.." و "عروسکه قشنگه من.." و... رو می خوندیم و شاد بودیم یه عده هم جلو در کشیک می دادن ببینن که یه وقت معلمی یا ناظمی نیاد و ما ها رو در حینه ارتکابه جرم بازداشت کنن!
یک دفعه بچه ها ریختن تویه کلاس همه دویدن نشستن سر جاهاشون همه ساکت و صامت و بی حرکت نشسته بودن جیکه هیچ کس در نمیومد می ترسیدیم با یک نفس کشیدن همه چیمونو از دست بدیم و...

خوب به نظرتون خاطرم تا اینجا چوجوری بود؟

خوب این ماله قبلانا بود حالا ادامه ی خاطره( قسمته دوم):
خوب همین طور که گفتم هممون پریدیم تو کلاس سر جامون یکی از ناظما یه دفعه اومد تویه کلاس و گفت : چه خبره اینجا، مدرسه رو رو سرتون گذاشتین چه معنی داره اینجا مکانه فرهنگیه مثله اینکه شما ها اینجا رو با رقاص خونه اشتباه گرفتید آره؟
اگه فکر می کنید اینجا رقاص خونست لطفا برید بیرون میدونید ما تا امروز( منظورش خودش و ناظمایه دیگه بود) همیشه باهاتون خوب رفتار می کردیم
ولی مثله اینکه شما ها دیگه دارید شوخی رو از حد می گذرونید میدونید ورق دو رو داره( نه اینکه ما نمیدونستیم) الان این روشه( نه بابا) ولی اگه دوست دارید به همین رفتارتون ادامه بدید این ورقه برمیگرده( جدی میگی؟؟؟!!!) و از این به بعد من و بقیه ناظما دیگه آبرو شخصیتتون رو حفض نمی کنیم وبلکه بهتون توهین میکنیم فکر نمنیکنم که هیچ کدومتون دوست داشته باشه که بهش توهین بشه ( نه تورو خدا دوست داشته باشیم) ولی دیگه از این راه اومدن باهاتون خبری نیست .
ما ها همین جور سره جامون ساکت نشسته بودیم . صدایه نفس کشیدن از هیچ کدوممون در نمی اومد ...
ناظممون سریع رفت تو دفترش و برگشت( ما عجب آدمایه پررویی هستیما، دفتره ناظم بقله گوشمونه وما با این وجود باز هم سرو صدا میکنیم در این موارد از اصطلاحه سنگه پایه قزوین استفاده میشود)
خوب داشتیم میگفتیم ناظممون سریع رفت و اومد و ما دیدیم که ایشون این پوشه ی نمراته انظبات رو زدi زیره بغلشون و اومد تویه کلاس هممون نفسهامون تویه سینه حبس شد بعد رو به تسکه (TESOKE) و یکی دیگه ارز بجه هایه کلاسمون کرد و گفت: فامیلیاتون؟
آقا ما ها رو میگی کف بریده داشتیم
بروبر نگاش میکردیم آخه خب در اصل ما هممون داشتیم مسخره بازی در می آوردیم و اون نباید اسم چندتا رو بنویسه و لطفا یه فرجه ی دیگه به ما بدن!
یکی از بچه ها داشت از حقه ما ها دفاع می کرد که حالا این خانومه ناظم رو به اون می کنن و میگن : فامیلیت؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا ول کن تو دیگه چه آدمه پیله ای هستیا ما هم گیره چه آدمایی افتادیما
حالا هرچی بعد از صحبت هایه بسیار و تشکیل شوراهایه بسیاری نتیجه بر این شد که دیگه از این کارایه زشت(!!!!) انجام ندهیم و این باره آخرمان باشد

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا بلاخره تموم شد

BYE...BYE  
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

borooohaleshooobebar

سونیا (سونیاک)

borooohaleshooobebar

http://borooohaleshooobebar.blogfa.com

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

سلام
این وبلاگ متعلق به 3 تا بچه ی یکم خله
که هرچی بخوان مینویسن
از سوتی مدرسه گرفته تا موضوعات عرفانی (که خدا رو شکر هنوز در اون مورد حرف نزدن)
امیدوارن (اون 3 تا) که تویه خواننده خوشت بیاد از وبلاگشون


مرسی از خوندن

برو حالشو ببر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog