تبليغاتX
برو حالشو ببر
همه گشنه بودن. هر کس دنبال چیزی (من عفت کلام ندارم!) بود که بخورد. حالا هرچی بود، بود. یکی از بچه های مایه دار (مرفه بی درد) کلاس، واسه خودش یه کپل گرفت تا نوش جان کند. ما هم مثل انسانهای ندیده و نخورده، افتادیم به جان همون یک کپل! به نوبت همه تو دهنشون می کردند! البته همه ی همه هم نه. بعضی ها فقط فحش می دادند. از جمله: بییییییییییییییییییییییب ، بیب، بیییب بیییییییییییییییییب ، بیب بییییییییب بیییب، و غیره... (این کلام به سن شما نمی خورد، بنا براین صوت جای آن را اشغال کرد.) حالا که خودم فکرشو می کنم حالم بهم می خوره. ولی چیزی هست که اتفاق افتاده، کاریش نمیشه کرد! ولی واقعا جای شما خالی، حسابی حالی به حولی! تازه! فیلم هم گرفتیم! ولی به دلیل بد آموزی بودنش مجوز پخش خوشبختانه داده نشد.
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ramisa (sasha) |

کلاس فیزسک و ما هم در حال ملچ و مولوچ کردن و خوردن. دقیقا یادم نمیاد جریان از چه قرار بود. به این آقای متشخص که تکالیفش همیشه مثلا کم است، داشتیم غرغر میکردیم که ناگهان یک جمله که به معنای واقعی جمله بود از دهانی که شبیه به جارو برقی بود، خارج شد: « من هر کار دلم بخواد با شما ها میکنم، شما ها هم هرچه قدر دلتون می خواد داد بزنین! »

 این دیگه از اون جمله ها بود! رو زمین رو که نگاه میکردی، یه الم فک می دیدی که داشتند واسه خودشون می گشتند و بدو بدو می کردند. ما هم که کار همیشگی داشتیم از درون می ترکیدیم! همه پشت جولویی شان قایم شده بودند و دهانشان را اینهو غار باز کرده بودند و بی صدا می خندیدند!(هر می زدیم) دیگر خودتان آن کلاس را مجسم کنید...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ramisa (sasha) |

سر زنگ ریاضی بود. معلم داشت درس می پرسید. ما هم مثل همیشه رو ویبره بودیم (بندری می رفتیم) و زیر لب ورد و جادو می خواندیم که اسم هر کی باشه، اسم من نباشه. یکی از بچه ها فامیلش رضا پور بود. معلم می خواست صداش کنه که درس جواب بده، گفت: رضا زاده! مارو بگو کلاس رو ترکوندیم! هر می زدیم و قهقه! بعد بهش گفتیم از کی تا حالا رضا پور، رضا زاده شده؟!

گفت: ااا...نه ، ببخشید، حالا مگه بده ادم بوکسور باشه؟! منفجر شدیم! حالا مگه تمومش میکردیم؟!! بهش گفتیم: حالا چی میشه فوتبالیست باشه؟ هممون داشتیم رضازاده رو تو رینگ بوکس و تو زمین فوتبال تصور میکردیم. واقعا به هم می یان! حالا جالبیشم اینه که خودشم میگه: ااا، میخواستم درستش کنم بدتر شد!
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ramisa (sasha) |

سلام علیکم. بودم، رفتم، آمدم. خوب،الآن قراره خودمو در یک خط معرفی کنم:

من، من می باشم که در مدرسه همه مرا ملقب به ساشا میشناسند و صدا می زنند، ولی در اصل اسمم رمیسا است. بغل سونیا می شینم. معمولا کارم در کلاس شکستن سکوت است و بلند بلند حرف می زنم. برای مثال: در سکوت داد می زنم می گم: یکی برگه بده!

یکی از اعضای گروه فحشهای رکیک هستم که البته سونیا هم عضوشه و به شما ها هیچی نگفته، منم که دهن لق! دو عضو دیگر این گروه: زالو، آسکاریس.

راستی! زیاد سوتی میدم ولی به رو خودم نمی یارم چون اصلا برام مهم نیست.

دزد هم هستم. از خودکار گرفته تا دست بند، هیچ کدومش مال خودم نیست.دزد نیستم ها! ولی هستم. البته فقط من نیستم، سم طلا هم مثل منه!

خیلی شادم. زیادی چرت و پرت می گم. پس جدا از این، قبل از اینکه چشماتون از حدقه در بیاد تمومش میکنم. کاری باری؟ نه، قربونت، خداحافظ، شرّت کم! یه چیزه دیگه: همیشه گوشی به دست هستم و اس ام اس بازی می کنم. حالا با کی؟ به تو چه!

من فقط در باره سوتی های کلاس نمی نویسم، خاطرات هم جزوشه.

اگر از نوشته های من چیزی نفهمیدین، زیاد سای نکنین چون ازش هیچی نخواهین فهمید. با تشکر!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ramisa (sasha) |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

borooohaleshooobebar

سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک")

borooohaleshooobebar

http://borooohaleshooobebar.blogfa.com

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

اصله چرت و پرت

برو حالشو ببر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog