تبليغاتX
برو حالشو ببر
سلام به همه ی همه ی همه

سلام به تو ای ...

خوب  به من چه که اومدی اینجا بعد هم انتظار داری بهت سلام کنم

آقا ما به دلیل اینکه در ماهه پیش کمی قبضه تلفنی که باهاش به اینترنت وصل میشیم زیاد شد

اجازه ندارم هی فرت و فرت مثله بعضی ها آپ کنم

ااا

خوب نمیتونم دیگه بعدهم من رو به اینکه بازدیده وبم کم میشه تهدید میکنن

من به هیچ کس اجبار نکردم بیام ولی خوب سر بزنی نظر بدی خوشحال میشم بد رقم

در ضمن اگه ممکنه هرچی میخواین بگین تو یه نظر بگین لازم نکرده که ۱۳۰۰ تا نظر بذارین من برام مهم نیست که تعداده نظرام زیاد باشه برام مهم اینه که واقعا نظرتون رو راجع به مطلب بدونم

لازم نکرده وقتی نظر میدین شعر بگین یا از تعداده کمه بازدیدتون بگین

اسمش روشه "نظر"

 

خوب میبینم که به اندازه کافی اندرز دادم

حالا میریم سره آپمون:

خاطره







خوب همون که نوشتم میخوام خاطره تهریف کنم

 

خاطره ما از سره جلسه امتحانه فیزیکه ترمه یکمونه

بذارین قبلش یه بیوگرافی از معللممون بگم

این معلم قدی بلند

صورتی دراز

دماغی داغون تر و ضایع تر از فردوسی پور

دهنش مثه جارو برقیه

ولومه صداش از "آروم" بالاتر نمیره

همیشه ظاهرش "آراسته"

لاغر مردنی جوری که اگه بهش زیر لنگی بزنی کله پا میشه

همیشه یه دستمال دسته شه که هم باهاش لباش رو پاک میکنه و هم دماغش رو میگیره

یه بار منو از کلاس میخواست بنداز بیرون چون که ساشا یه سوال کرد و من هم داشتم جوابش رو میدادم

۲بار ازدواجیدیده نفره دوم یکی از شاگرداش بوده

در نظره ایشون "خره من" با "دختره من" هیچ فرقی از لحاظ معنا نداره

و

.

.

.

هرچی بگم "کم" گفتم

در یکی از پست هایه رمیسا هم مطلبی در مرده یکی از کلاس هایه ایشون داریم که چی گفتن

حالا هرچی

با این معام آشنا شدین

 

آها بذارین چند تا از شعار هاش رو هم بگم:

برایه کشتنه یک نفر میشه اون شخص رو به یک درخت بست و افکارش رو کشت و راهه دیگه اینه که "افکارش" رو بکشین . شما دارین افکاره منو میکشین

دانشمندانه محترم لطفا قوز نکنین که بعد وقتی بزرگ میشین واقعا زشته که یک خانم ۲۰ ساله قوز داشته باشه. اصلا "جذاب" نیست

یه خانم باید "قد بلند" ، "پوسته سفید" ،" جذاب" باشه!!

خوب حالا میریم سره جلسه ی امتاحانه ترم اوله فیزیک

من بدترین جایه ممکن رو داشتم دقیقا رویه عودمنصف میزه کسایی بودم که ورقه ها رو میگرفتن

یعنی اینکه===============>>>>تقلب یخته

من نشسته یودم و داشتم یه سووال سخت رو حل میکردم و وقتی یک سووال بر میخورم رو برگم تا آخرین حدی که بشه خم میشم و سووال رو حل میکنم

من این سوال رو بعد از یه ربع کوشش به نتیجه رسوندم

بعد از اینکه از این سووال خیالم راحت شد داشتم به بدنم یک کش و قوس جانانه میدادم که بدنم کف کرد داشت میگفت "سونی تو دیگه کی هستی" که...

 

یعو دیدم این معلللممون نشسته پشته همون میزه که من رو عمود منصصفش بودم و همین جور داره بررر و بررر منو نگاه میکنه آقا منو میگی

یهو وسطه کشو قوسه خشکم زد

و در عرضه ۲۵/۰ ثانیه دوباره رو برگم خم شدم

و تا موقعی که این آقا رفت روم نشد سرم رو بلند کنم

اینقد خجالت کشیدم که حد نداشت

خوب دیگه اینم از این خاطره ما از سره جلسه امتحان

 

راستی چیزایی که اوله آپ گفتم قبل از شروعه خاطره

.

.

.

سره کاری بود

 

می خواستم یکم عذاب وجدان بگیرین

 

خوب تا آپه بعد

 

BYE...BYE

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک") |

با توجه به طرحهای مختلف و مخفی ایرانسل و کدهای متنوع آن، حتماً تا به حال به این موضوع فکر می کردید که آیا راهی برای انتقال اعتبار از یک سیم کارت ایرانسل به سیم کارت دیگر ایرانسل وجود دارد ؟

با ترفندی که امروز قصد معرفی آن را داریم قادرید تا تنها با ارسال یک پیام
کوتاه ، مقدار اعتبار دلخواه خود را به سیم کارت ایرانسل دیگری انتقال دهید !

تصور کنید اعتبار سیم کارت اعتباریتان رو به پایان است و نیاز به شارژ سیم کارت دارید ، در حالی که دسترسی به کارت شارژ نیز ندارید .

در چنین مواقعی بهترین گزینه انتقال اعتبار دلخواه از سیم کارت دوستتان به سیم کارت شما است . کافی است با وی تماس بگیرید تا اعتبار دلخواه خود را برایتان ارسال کند

برای این مظور کافی است ابتدا با سیم کارتی که قصد دارید تا از آن اعتبار بگیرید یک پیام کوتاه به صورت زیر و به شماره 1112 ارسال کنید

مبلغ مورد نظر به ریال: شماره سیم کارت مقصد

» به طور مثال فرض کنید قصد داریم تا از سیم کارتی به شماره فرضی 09351111111 به شماره 09352222222 ، مبلغ 1000 تومان اعتبار انتقال دهیم .

بدین منظور کافی است از سیم کارت اول یک پیام کوتاه به شماره 1112 ارسال کنید که در متن آن ابتدا شماره سیم کارت مقصد را نوشته و سپس علامت دو نقظه گذاشته و سپس مبلغ مورد نظر را به ریال وارد کنید .

 

ایشالله به درده ایرانسل داراش بخوره ما که نداریم

BYE...BYE      

 

 

گویند این مطلب

سره کاریه                                           

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک") |
سلام

دلم واسه همه تنگ شده بود
خیلی وقت بود که میخواستم آپ کنم ولی راستش حالش نبود
آخه اینترنته پرسرعتمون(خواستم بگم ADSL داشتمیم)تموم شده و با این اینترنت هایه عادی واقعا اعصابت بهم مییریزه آخه سرعتا فضایی یعنی یه صفحه رو میخوای باز کنی 100 سال پیر میشی الان منم دیگه مثله اون موقع ها نیستم

حالا هرچی

میرم سراغه آپه امروز که قراره حسابی پر بار باشه(منظورم بر عکسش است)


سوتی:


قبل از امتحان ادبیات با بروبچ داشتیم تو حیاط درس ها رو مرور میکردیم (که بیشتر به جایه این کار جک و خاطره تعریف می کردیم)
داشتیم میگفتیم
که بد یهو ستایش پرسید:بچه ها جایزه نوبله ادبیات رو کی برد؟
پریا:گاندی(من این شکلی بودم:)



بعد از امتحانه یادم نیست چی داشتیم در مورده فیلم بحث می کردیم

به گفت و گو زیر توجه فرمایید

من: من از پول تو فیلمهshe is the man خیلی خوشم میاد
ستایش:ایول خیلی باحاله
هستی: پول کیه؟
من :آرایش گره تو فیلمه she is the man
هستی:خوب من این فیلم رو ندارم
من: اسمش جاناتان نمیدونم چی چی هست
ندا:تو فیلمهholiday هم بازی میکنه
هستی :خوب من این فیلم روهم ندیدم
من: تو فیلمه holiday که جود لا بازی میکنه
ندا:خوب پسره همون جود لا هست دیگه

ای خدا الان گفتم اسمش جاناتان هست


امروز کانال یک فیلمه به نام پدر رو گذاشته بود
بعد مامانم اومدن پایه تلویزیون میگن:اااا این همون "میم" مثله پدر هست؟؟؟






خوب دیگه بسسه واسه اولین بار بعد از این همه مدت

به امید خدا سعی میکنم زود به زود آپ کنم

آها و چیزه دیگه
من و رمیس تصمیم گرفتیم که درهر آپ یه سووال ازتون بپرسیم که در نظرات میتونیدجواب بدید و مارو از عالم جهل در بیارید

سووال این آپ:

چرا دستماله داداش کایکو تو جیبه تسوکه بود؟؟؟؟؟


و یه مطلب مهم دیگه از این به بعد وقتی آپ میکنیم خبر نمیدیم تا با مرام هاش رو پیدا کنیم!!!!!!


کاری باری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



BYE...BYE

آها یه مطلبه مهم دیگه
از این به بعد جوابه نظراتتون رو همون پایین میدم


 
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک") |
عیدتون مبارک
دمتون هم 3 چارک

 
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک")

سلام سلام سلام

خودم می دونم دلتون برام یه ذره شده بود ولی خوب راستش من هم دلم براتون دو ذره سده حالا بی خی خی (بی خیال)

چه خبراخوشتون می گذره ؟ کیف می کنین؟ آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب حالا دیگه شوخی رو بس می کنیم و می ریم سراغ آپه امروز:

قبل از هر چیز آره پس ساشا جون ما شدیم خر ؟؟؟ آنچنان آشی برات بپزم که روش 2 من روغن داشته باشه

خوبه من عاشقه شین و زک هستم و حداقل از صبح تا شب مثله تو نیستم که موبایل دستم باشه به این و اون پیامک بزنم 

خوب حالا شوخ کردم بابا جدی نگیر ولی جدی گفتم که چرت گفتم مثله همیشه

حالا بابا این بحث رو ول کنین بیاین بریم سر سوتی هایه برو بچ:

سر زنگه شیمی منا داره کنفرانس میده البته کنفرانس که نبود سوتی-رانس بود. چرت و پرت میگفت برایه مثال کدومتون تاحالا اسمه کشور "آتن" روشنیده باز نیا تو نظرات دروغ بگی که آره من شنیدم چرت نگو چون می دونم که تاحالا نشنیدی باز بیا چرت بپرون حال اینکه چیزی نیست بچه می خواست بگه که چشم ها قرمز میشن بعد قرمز و سرخ رو قاطی کرد و نیجه شد که بگه قرمز شدنه سرخ

خوب البته سوتی هایه دیگه ای هم داد لی خوب نمی فهمین چون علمیه خوب حالا میریم سراغه الهه خوب داشت میگفت (منظورش از حرفش این بود ولی یه چیزه دیگه گفت) ما باید از وسایله نقلی عمومی استفاده و بچه حیجان زده شد و گفت:ما باید از خودرویه نقلیه استفاده کنیم(بذار شاد باشه عشق کنه). بعد گفت: بله وجود نیست(منظورش همون وجود نداه ی خودمونه بذار تو گفش باشه) بعد داشت توضیح می داد که PH باران 5 تا 6 است که بعد من در کمال جهالت اون دهنم رو( که بهتره درش رو تخته کنن که فقط ازش چرت و رت میاد بیرون هی من اینارو خودم به خودم می گم ولی تو نباید از این حرفا بهم بزنی) داشتم می گفتم که 5 تا6 چی؟ الهه :PH بارونه دیگه باز من گفتم :خوب چی؟ که بعد سم طلا که پشته سرم نشسته بود گفت :PH که واحد نداره . که بعد منم دگه فهمیدم خیلی دارم چرت میگم شروع کردم به بقیه کتاب داستانمو خوندم اصلا به من نیومده که بخوام سووال کنم

ما کلاس شیمیمن هفته در میون دو جلسه چشت سر همه بعد ما سر زنگه 2 کلاس شیمی بودیم که تسوکه گرسنش شد(این یه چیزه عاددیه همیشه گرسنشه) و داشت از برو بچ می پرسید که ببینه خوردنی ندارن که بعد من گفتم :کارد بخوره به اون شکمت که هم هیچ وقت پر نمیشه !!! که بعد سم طلا گفت:سوراخه از ی طرف می خوره از طرفه دیگه دفع میشه

خوب این بود از کلاسه شیمی

کاری باری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/



BYE...BYE

 

 
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک") |
سلام به همه من عجب آدمی هستما


هنوز 12 ساعت نشده دوباره آپ می کنم خوب برایه جلوگیری از رخ دادنه any اشتباهی (خواستم بگم خاریجیگینی بلدم حرف بزنم) برایه این پست نظر دادنه غیره فعاله(البته الان فعاله) باید پسته پایینی هم بخونید و بعد میونید تویه پسته پایینی نظر بدید.م0نقی
حالا خیلی امروز روزه مزخرفی بود
دیشب تا ساعته 1 نفصه شب بیدار بودم و نشسته بودم پایه کامپوتر و امروز صبح هم مدرسه کلاس شیمی داشتم (کله صبح ساعته 7:30 باید برم مدرسه کلاس البته خودم ثبته نام کردم ولی خوب بازم دلیل نمی شه که غرغر نکنم) حالا نمی دونم صبح که بیدار شدم یه حسه عجیبی داشتم واسه همین به مامانیم(!!!!!!) گفنم یه مدرسه را بزنگید و ببینید که چون است امروز مدرسه(اینا همه ناشی از کم خوابیه) خوب حالا داشتیم می گفتیم ( فکر کنید من ساعته 7:30 کلاس داشتم و بعد ساعته7:15 بیدار میشم ، می دونید خیلی خونه ی ما به مدرسه نزدیکه آخه کمه کمش 20 دقیقه طول می کشه برسم مدرسه [چه برسه به امروز که داره برف میاد] حالا مامانیم زنگیدن مدرسه گفتن: بله امروز کلاس تشکیل می شه.

خوب بعد منم دیگه با وجوده تمام خستیگیم حاضر شدم رفتم مدرسه
رفتم اونجا ساشارو دیدم گفتم که :اینقدر خوابم میاد
ساشا گفت: خوب می خوابیدی. کلاسه شیمی امروز تشکیل نمی شه و من واسه کلاس زیست می خوام بمونم

آقا منو میگی فکم داشت رو زمین بدو بدو می کرد(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) اینقدر اعصابم خورد شد

آخه چرا مسوولین مدرسه جواب درست درمون به ماها نمی دن الانم اینقدر خوابم میاد ولی حالا که بلند شدم دیگه نمی تونم بخوابم گفتم واسه اینکه یه کاره مفید کرده باشم بیام آپکنم که اینم از آپمون

دوباره میگن می خواین نظر بذارین برین پسته پایینی رو بخونید و بعد بنظرید واسه هردو پست.



BYE...BYE



نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک") |
سلامی دوباره به همه

خوب هرچی ، این روزی که می خوام برتون تعریف کنم وحشتناک ترین روزه زندگیم بود وحشتناک بود خوب بذارین اول اتفاقه خنده دارو بگم و بعدش هم نا خنده دار

خنده دار :
سره کلاس زبان فارسی بودیم و داشتیم با این پسوند پیشوند و این جور چرت و پرت ها دست و پنجه نرم می کردیم ( به معنایه واقعی دست و پنجه نرم کردن چون من از زبانه فارسی به معنایه واقعی هیچی نمیفهمم)
خوب داشتم می گفتم سره کلاس بودیم و نوبته صبا بود که یک گروهه اسمی میخوند و تجزیه اش می کرد
چیزی که کتاب نوشته بود:

ادبیات معترضه همیشه این حسن ( hosn) را داشنه که...

چیزی که صبا خوند:

ادبیات معترضه همیشه این حسن (HASAN!!!!!) را داشته که ...

ما ها همه عینه بمب منفجر شدیم آقا مگه خنده بند میومد ما داشتیم می مردیم ولی مگه خنده ی ما ها بند میومد خیلی خندیدیم آخه آدمه عاقل hosn را چه بهHASAN ما ها که تا یه ربعه بعد هنوز داشتیم اشکهایه شوقمان(!!!) را پاک می کردیم ولی خوب زیاد طول نکشید چون بعد کاملا دیگه نزدیک بود از ترس سکته کنیم فکر کنم که دیگه داری به ماجرایه ترسناک و وحشتناک نزدیک میشیم
خوب بعد دیگه ما ها شاد و سرخوش داشتیم تویه کلاس مافیا بازی می کردیم و حدود یه ربع به زنگه آخر مونده بود که یکدفعه در باز شد و سه تا از ناظمامون اومدن تو(3 تا از سرسخت تریناشون ) و بعد ما فکر کدیم که می خوان با ما در باره ی مسابقات و این جور چیزا صحبت کنن یعنی در اصل ساشا می گفت اینارو بعد من رفتم طرفی که داشتیم با بچه ها بازی می کریم که فاصله ی زیادی با نیمکته خودمان داشت و من هم که به حرفایه ساشا امیدوار شده بودم گفتم پس مهم نیست و رفتیم نشستیم جایی که داشتیم بازی می کردیم( یعنی کلا دور از نیمکتمون ) بعد دیدیم نه بابا جریان همون چیزیه که به ذهنم رسیده بود:

می خواستن کیفارو بگردن!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا ما داشتیم مثله بید می لرزیدیم(البته کسایی که موبایل داشتن) اومدن جلویه کلاس وایستادن و گفتن که: ما از اول سال به شما ها گفته بودیم که نباید در مدرسه موبایل آورد ولی مثله اینکه بعد از امتحاناته نیمه ی اول دیگه کسی مارو جدی نمی گیره حالا اگه کسی موبایل داره  بگه

هیشکی دستش رو بالا نکرد

دذوباره گفتن که: ما اصلا خوشمون نمی اد که بخوایم کیفه شما ها رو بگردیم (آره جونه خودتون) در هر صورت حوصله ی تعریف کردن ندارم ولی بخیر گذشت و این بارو نگشتن کیفامونو نگشتن ولی من اعتراف کردم که موبایل دارم حالا وقتی ناظما رفتن زنگ خورده بود من رفتم طرفه نیمکتم که وسایلم رو جمع کنم که یهو بچه هایی که اونجا نشسته بودن گفتن: موبایلت تمام مدت زنگ می زد و فکر کنیم فهمیدن.
آقا منو میگی همین جوری یهو کپ کردم
چی ؟! واقعا موبایله من که هیجوقت نمیلرزه خودم فهمیدم که رنگم مثله گچ سفید شده

ولی دیگه به خودم قول دادم از اون به بعد موبایل نیارم مدرسه!!!!

(من از تاریخه:13896/11/9) دیگه (تا الان) بدون اجازه موبایل نبردم مدرسه)


BYE...BYE




نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک") |
سلام به همه

خوب اول از همه
  واجب می دونم که به ندا نویسنده ی جدیدمون تبریک بگم:
ندا جون بهت تبریک می گم


خوب حالا لازم می دونم که برم سراغه آپه امروز:
راستش چند وقته سره زنگه اجتماعی بودیم و خوب از اون جایی که کلاسمون داشت وسط امتاحانات تشکیل میشد ما ها به معلمون گفتیم که ما میخوایم بشینیم واسه امتحانه فردامون بخونیم

بعد می دونید که ما ها هم همیشه منتظر فرصت هستیم که فقط 2 ثانیه معلم حواسش از پرت شه خوب حالا که ما رحت نشستیم تویه کلاس و اصلا مهم نیست که داریم چی کار میکنیم خوب ما هم دیگه داشتیم کیفه دنیا رو می کردیم
من تویه گوشیم شبه قبلش یه سری آهنگ ریخته بودم که دوستم ساشا این آهنگا رو خیلی دوست داشت حدود 16 تا آهنگ بود( می دونید اگه کسی دنباله سنگه پایه قزوین هست الان اینجا دارین نوشته هایه یک نمونه ی بارزش رو می خونید) خوب حالا داشتم می گفتم که داشتم این آهنگا رو براش بلوتوث میکردم و حدود نیم ساعت از وقته گران قدر ما که می خواست صرف افزایشه باره علمیمون بشه(!!!) به بلوتوث بازی رفت و من واقعا الان درک می کنم که چقدر وقتهایه از دست رفته ی من با ارزش بوده( اینا رو گفتم فقط که یه نمه تریپ تاسف و خجالت داشته باشه نوشتهام و گرنه اگه قرار بود تاسف بخورم تا الان نمره هام خیلی بهتر از این چیزایی بود که تا الان گرفتم)
حالا هرچی ما اینا رو واسه ساشا فرستیم اونم حالا ذوق زده نشه کی ذوق بزنه سریع یکی از آهنگهایه مورده علاقشو واسه ی پخش زد و غافل از اینکه صدایه گوشیش رو کم کنه حالا کلاس شلوغ بود خوب بود صدا به صدا نمی رسید ولی این ساشایه بخت برگشته وقتی این آهنگ رو زد که بخونه یهو همه ی کلاس ساکت شد و فقط یک صدا میومد: دینگ دیدینگ دینگ دره ررن ده دینگ دیدینگ...
و همین آهنگ داشت پخش می شد و کلاس سکوته محض بود آخی بدبخت ساشا نفهمید که چوجوری صدای موبایلش رو قطع کرد و هنگامی که قطع کرد(چه ادبی "هنگامی که") بابا بچه هایه کلاس که هیچی معلممون هم از خنده کفه کلاس ولو بودن( این "کفه کلاس ولو بودن "یه اصطلاحه مخصوصه خودم که به ای معنا نیست که واقعا رو زین ولو بودن من با این اصطلاح دارم شدت خنده را بیان می کنم/یکی بزنه تو سرم حالم خوب نیست مثله اینکه، من چرا دارم اینقدر ادبی مینویسم"بنگ" مرسی ممنون فکر کنم حالا بهتر شد.) خوب داشتم می گفتم دیگه ما داشتیم تا آخره زنگ مسخرش می کردیم هی می گفتیم:ساشا یه آهنگ برامون بزار .
آخی طفلکی ولی خوب واقعا شانس آوردیم که معلممون چیزی به ناظما نگفت وگرنه...

میدنید این تنها اتفاقی نبود که در اون روز واسه ساشا افتاد بلکه زنگه آخر هم خیلی باحال بود
زنگه آخر یادم نیست یا ادبیات داشتیم یا زبان فارسی که ما در بحره درس و علم و دانش غرقه بودیم(این دفعه از دستی ادبی نوشتم
) که ناگان موبایله ساشا که در جامیز بود شروع شروع کرد به بندری رفتن و لرزیدن و از آنجایی که بر رویه صفحه ای فلزی قرار داشت آنچنان صدایی کرد که انگار بهمون حمله شده حالا هرچی ما ها هم دنباله فرصت برای ولو شدن رو زمبن(!!!) دو باره همون (این بار معلم در شادیه ما شریک نشد) قضیه ی ولو شدن اتفاق افتد


خوب این بود از روزه ساشا اشکالی نداره فقط یه وقتی براش دلسوزی نکنید چون اونم یه نمونه سنگه پا قزوینه (عینه خودم!!!)

خوب دیگه کاری، باری؟

بای...بای
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک") |
سلام
می دونید به یه نتیجه رسیدم من خیلی آدمه دم دمی مزاجی هستم
چون هی جامو عوض می کنم یه دفعه اینجا یه دفعه اونجا
خوب می خوام دوباره شروع به نوشتن کنم ولی قبلش لازمه که توضیحاته مختصری بدم
1- اینجا فقط خاطره و چرت و پرت مینویسم
2- در وبلاگه BIATOOO که وبلاگ دیگه ی منه عکس و آهنگ می زارم
خوب از دفعه ی پیش یه خاطره ی نصفه نیمه داریم که لازم میدونم از اول تعریف کنم:
(قسمته اول):
چند وقت پیش مدرسه بودیم زنگم خورده تویه کلاسم بودیم منتظره معلم فیزیکمون(همون که می خواسته منو از کلاس پرت کنه بیرون!)
ایشون نیومده بودند و ما هم از اون جایی که همیشه در حال درسخوندنیم و اصلا وقت سر خاروندن نداریم و هیچ وقت نمی تونیم تخله انرژی بکنیم ، وقت گیر آورده بودیم و دیگه تا جایی که امکان داشت داشتیم از فرصت استفاده می کردیم. یه عده دست می زدن یه عده دیگه به یاد دوران پیش دبستانی آهنگایه"آقا پلیسه زرنگه.." و "عروسکه قشنگه من.." و... رو می خوندیم و شاد بودیم یه عده هم جلو در کشیک می دادن ببینن که یه وقت معلمی یا ناظمی نیاد و ما ها رو در حینه ارتکابه جرم بازداشت کنن!
یک دفعه بچه ها ریختن تویه کلاس همه دویدن نشستن سر جاهاشون همه ساکت و صامت و بی حرکت نشسته بودن جیکه هیچ کس در نمیومد می ترسیدیم با یک نفس کشیدن همه چیمونو از دست بدیم و...

خوب به نظرتون خاطرم تا اینجا چوجوری بود؟

خوب این ماله قبلانا بود حالا ادامه ی خاطره( قسمته دوم):
خوب همین طور که گفتم هممون پریدیم تو کلاس سر جامون یکی از ناظما یه دفعه اومد تویه کلاس و گفت : چه خبره اینجا، مدرسه رو رو سرتون گذاشتین چه معنی داره اینجا مکانه فرهنگیه مثله اینکه شما ها اینجا رو با رقاص خونه اشتباه گرفتید آره؟
اگه فکر می کنید اینجا رقاص خونست لطفا برید بیرون میدونید ما تا امروز( منظورش خودش و ناظمایه دیگه بود) همیشه باهاتون خوب رفتار می کردیم
ولی مثله اینکه شما ها دیگه دارید شوخی رو از حد می گذرونید میدونید ورق دو رو داره( نه اینکه ما نمیدونستیم) الان این روشه( نه بابا) ولی اگه دوست دارید به همین رفتارتون ادامه بدید این ورقه برمیگرده( جدی میگی؟؟؟!!!) و از این به بعد من و بقیه ناظما دیگه آبرو شخصیتتون رو حفض نمی کنیم وبلکه بهتون توهین میکنیم فکر نمنیکنم که هیچ کدومتون دوست داشته باشه که بهش توهین بشه ( نه تورو خدا دوست داشته باشیم) ولی دیگه از این راه اومدن باهاتون خبری نیست .
ما ها همین جور سره جامون ساکت نشسته بودیم . صدایه نفس کشیدن از هیچ کدوممون در نمی اومد ...
ناظممون سریع رفت تو دفترش و برگشت( ما عجب آدمایه پررویی هستیما، دفتره ناظم بقله گوشمونه وما با این وجود باز هم سرو صدا میکنیم در این موارد از اصطلاحه سنگه پایه قزوین استفاده میشود)
خوب داشتیم میگفتیم ناظممون سریع رفت و اومد و ما دیدیم که ایشون این پوشه ی نمراته انظبات رو زدi زیره بغلشون و اومد تویه کلاس هممون نفسهامون تویه سینه حبس شد بعد رو به تسکه (TESOKE) و یکی دیگه ارز بجه هایه کلاسمون کرد و گفت: فامیلیاتون؟
آقا ما ها رو میگی کف بریده داشتیم
بروبر نگاش میکردیم آخه خب در اصل ما هممون داشتیم مسخره بازی در می آوردیم و اون نباید اسم چندتا رو بنویسه و لطفا یه فرجه ی دیگه به ما بدن!
یکی از بچه ها داشت از حقه ما ها دفاع می کرد که حالا این خانومه ناظم رو به اون می کنن و میگن : فامیلیت؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا ول کن تو دیگه چه آدمه پیله ای هستیا ما هم گیره چه آدمایی افتادیما
حالا هرچی بعد از صحبت هایه بسیار و تشکیل شوراهایه بسیاری نتیجه بر این شد که دیگه از این کارایه زشت(!!!!) انجام ندهیم و این باره آخرمان باشد

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا بلاخره تموم شد

BYE...BYE  
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک") |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

borooohaleshooobebar

سونیا (بعضی وقتا هم میشم"سونیاک")

borooohaleshooobebar

http://borooohaleshooobebar.blogfa.com

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

اصله چرت و پرت

برو حالشو ببر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog