تبليغاتX
برو حالشو ببر
سلام به همه عالم و آدم

راستی حال کردین تو تابستون چه همه آپ کردیم همون طور که قول داده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولش کن
خوب تابستون نشد آپ کنیم تو پاییز
پاییز نشد زمستون
زمستون نشد بهار
و..... (میتونی تا هرجا دلت میخواد ادامه اش بدی ولی من دیگه حوصله ندارم)

به هر حال
الان دیگه آخرای تابستونه

پس اگه خوب نتونستی از تابستونت لذت ببری الان موقع اش رسیده که
حالشــــــــــــــــــــــــــو ببـــــــــــــــــــــــــری

هر جور دوست داری این آخر تابستونی رفتار کن

چون بعدا حسرت روزهای گذشته رو میخوری


در هر حال آپ ایندفعه با بقیه دفعه ها فرق داره

اینکه چه فرقی داره خودم هم هنوز نمیدونم
ولی در هر حال

بزار اول یک سوتی بنویسم

داداشم:

کف آشپزخونه رو باید کف پوش کرد آخه سرامیک عایق نیست !!!!!!

بعد از 2 دقیقه 2باره دادشم:

آره دیگه اگه سیم برق بیفته رو سرامیک برق میگیرتت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





خوب دیگه سوتی بسه

حالا دیگه چی بگم

آها

یه چیزه باحال اون روز رفتم تو یه سایتی که کتاب داشت واسه دانلود

بعد یه سری از کتاب های دارن شان رو داشت .منم خیلی دوست داشتم بدونم این کتاب جریانش چیه

هیچی دیگه یک ساعتی نشستم کتاب دانلود کردم

حالا با کلی شوق و ذوق بازش کردم میبینم از رو کتاب اصلی اسکن کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


اینقدر اعصابم خورد شد!!!!!!!

حیف اون همه وقت
من نـــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــی خـــــــــــــــــــــوام بـــــــــــــــــــــرم مـــــــــــــــــــــدرســـــــــــــــــــــه


ای خدا یک فرم بد رنگی هم داریم به قول ندا انگار فرم آبی و خاکستری رو با هم انداختن تو لباسشویی

تازه مدلشم اینه که فقط یه جیب داره!!!!!!!!

ای خدا


خودم هم حوصله تایپ ندارم


دفعه ی بعد توپ آپ میکنم

بای بای
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

سلام علیکم بر همه عالم و آدم

چطورین؟

خوبین؟

خوشین؟

خوش میگذره تابستونی؟؟؟

به به

دوستان به جای ما

چی؟؟؟

من؟؟؟؟

هاهاهاهاهاها

من امسال و سال دیگه باید آرزوی تابستون خوش رو اصلا فراموش کنم

هی بابا

امسال سومم سال دیگه پیش بعد کنکور

چه زود میگذره انگار همین سال پیش بود که داشتم واسه آزمون ورودی به دبیرستان خر میزدم!!!!!! (خواستم با این جمله یه جورایی ثابت کنم زمان اونجوری هم دیگه زود نمیگذره!!!)

در هر حال با همه این مسایل هیچ چیزی مانع آپ کردن این وبلاگ نمیشه

تازه میخوام برم چنتا نویسنده بیارم

نویسنده های قبلی هم میخوان بر گردن

ان شا... کولاک میکنیم امسال!!!!

خوب بزار از موقعی که آپ نکردم بگم

عید شد

تعطیلات عید تموم شد

رفتیم مدرسه

امتحان های میان ترم

امتحان های ترم 2 شروع شد

امتحان های ترم 2 تموم شد

علاف بودیم

کارنامه گرفتیم

هنوز هیچی نشده کلاس های مدرسه شروع شد

هنوز کلاس های مدرسه شروع نشده سیل جزوه و پلی کپی و ... به سمت دانش آموزان هجوم آورد

هنوز اطلاعاتی در مورد سیل و تعداد قربانیان و زخمی شدگان آن در دست نیست!!!!!!!

الان منتظر چی هستی؟؟؟؟

خب دیگه تا الان همین قدر اتفاقات افتاده

حالا چنتا "چیز" بگم برین حالشو ببرین!!!!!

اونروز قرار بود یکی بیاد دم در خونمون بعد مامانم دستش بند بود میگه :" سونی چشم به زنگ باش"

(منظورشون همون اصطلاح گوش به زنگ بود که با مدرنیته شدن جامعه به چشم به زنگ تغییر کرده )

(حتما 2 روز دیگه هم میگن گوش به راه باش!!!!)

پیام آموزنده:

رفیق بی کلک مادر!!!


سره یه موضوعی با دادشم بحث شد

داداشم: به جان خودم!!!

من: واقعا؟؟؟ به جون خودت قسم بخور!!

(بچه چند بار قسم بخوه به جونش؟!؟!؟!!!؟)

بسه دیگه الان کلاس دارم بعدا ان شا.. بازم در خدمتتون هستیم!!!

BYE...BYE

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

سلام بر دوست و آشنا غریبه و ...



سلام

(سلام سلامتی میاره زیاد بگین!!!!)

در هر حال

2باره میخوایم این وبلاگ رو آپ کنیم



اگه تو این مدت هم آپ نکردیم دلیلش این بود که گرفتاره درس و مشق بودیم



ولی حالا که اومدیم  آپ کنیم

پس منتظر باشید!!!!!





بای

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

سلام

خوبين؟؟؟

چه خبرا؟؟؟

امتحانا رو خوب رو دادين؟

ديگه چه خبرا؟

من که اصلا خوب ندادم

يعني در اصل خوب دادم ولي 3 تا درس رو خراب کردم

ولي براي اولين بار رياضيم رو نسبتا خوب شدم

حالا هرچي

کلي سوتي دارم واسه گفتن بريم سره سوتي ها که کولاکه:::::



داشتيم با سارا حرف ميزديم و چيپس ميخورديم خواستم اذيتش کنم گفتم:

اين چيپسه تاريخهانقضاش 2 سال پس از مصرفه!!!!!!!!

(مثلا قرار بود الان من اذيتش کنم)





-طرفداره کدوم تيمي؟

-پريان: بالاک(منظورش همون آلمان بود)



من: ديوونه

پري: جانم




من و پري:مدرسه کف تهديگ خورده

منظور:مدرسه کفگيرش به ته ديگ خورده



من: پري واسه تولدت چي ميخواي بگيري؟؟؟



من:کشورهاي خارج از کشور!!!!!



شادي: غرب مشهد ميره افغانستان



ندا به پري ميگه:واسه تولدت چي بگيرم؟

پري:مگه تولد من کيه؟؟



پريان:سرکار آقاي وردکار!!!!!!!!!!!!!!!!



پري: راضي اسمه پسره!هاهاهاهاها!!!

من: آره ديگه مثلا زکريا "رازي"



معلم:آبادي ميشه شهر، به چه شرطي؟؟

پري :به شرط چاقو!!!!!



پري:من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريکي

ميگم "آخ گشنمه"

(بچه خجالت نميکشه در ملا عام شعر تحريف ميکنه)



پري:کفمون افتاد

(منظور:فکمون افتاد)



من:پري پاتر!!!!!!!!



پري:من در آينده ميخوام بزرگ شم!!!!



من: از اين زنگ ها شنيدي که صداي جيک جيکه خروس ميده!!!



من:عزيزم اگر خوابه حبيبم رو ميخوام!!!!




خوب دیگه واسه امروز بسه


تا بعد


BYE...BYE

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام سلام سلام سلام

چطورین خوش میگذره با مدرسه؟؟؟

ما که خیلی بهمون خوش میگذره شما چطور؟؟؟؟؟
نگاه کن چند وقته آپ نکردم
هووووووووووووووو
کفهات رو جمع کن وبلاگ رو کثیف کردی الان بقیه میاین سر میخورن


یه چیزه جالب رو من دیروز دقت کردم و اون اینه که هرچی وسیله ی الکتونیکی به دسته من میافته میسوزونمش

برای مثال تاحالا 2 بار سشوار رو سوزوندم

باره اول یهو دود کرد و خاموش شد------- باره دوم سیمش جرقه زد و ذوب شد


فن کامپیوتر در حالی که داشتم باهاش کار میکردم سوخت سیمهاش


2 شاخ تلفن رو زدم تو پریز برق


موبایلم چراغ مانیتورش رو داغون کردم


یعنی الان موبایلم باید حدس بزنی و باهاش کار کنی و البته تنها کاری که میتونی انجام بدی اینه که آهنگ گوش کنی


فعلا چیزه دیگه ای یادم نمیاد
حالا بریم سراغه چنتا سوتیه دبش






پریان میاد زیره امضاش اسمش رو بنویسه مینویسه

Johnny Depp!!!!!!!!!!!!!!!!!!



خانم محبی داشت با موبایل صحبت میکرد
پریان:سلام برسونین
بعدا کاشف به عمل اومد که داشته با پسرش صحبت میکرده



پریان:من فهمیدم چرا Johnny Depp غرق شد!!!
منظور : Titanic!!!!




خوب دیگه الان دفتره سوتی همرام نیست بقیه سوتی ها باشه واسه بعا







BYE...BYE


 
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام خوبین خوشین سلامتین؟؟؟

چقدر مدرسه مزخرفه البته به غیر از زنگه تفریح و زنگ شیمی!!!

یه عالمه سوتی گرفتیم

پس وقت تلف نمیکنم میرم سراغ سوتیا!!!




معلم شیمی:

مثلا در زندگی روزمره مون ، کرم شبتاب!!!!!

این جزوم سوال المپیاد رو داره ،تازه، سوال های المپیاد رو هم داره
(معلمه ریپ میزنه)



زرافه چشم عسلی:

جنگ دریاها (منظور :جنگ ستارگان)!!!!

یکی میزنه تو چشمه ای زرافه مون بعد میگه آخ دلم
بعد مبره واسه نلدا تعریف میکنه میگه آخ زانوم!!!!
معلوم نیست بلاخره کجاش!!!!

زرافه:

یه شب نهار بریم بیرون!!!!




معلم زبان فارسی:

close هاتون رو ببندین(منظور:کتاب هاتون رو ببندین)




من:

پری تو 2 وجب قد داری (!!!!!) و 6 قد دماغ!!!!

من:

کفش "پانشه" بلند




نلدا:

ADSL مون محدوده از 7 شب تا 7 بعد از ظهر

(منظور: 7 صبح تا 7 شب)


خوب دیگه بسه

BYE...BYE

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام بر دوستان و آشنایان و اقوام و همونی که میاد میره نظر نمیذاره

کلا

سلام بر همه

آخی نازی

چیه مدرسه ها شروع شده دپرشن گرفتی؟؟

اشکال نداره ۹ ماه که بیشتر نیست

همین که به مدت ۹ ماه پلک بهم بزنی میبینی که تموم شده

حالا میتونی از همین الان شروع کنی به پلک زدن

اگرم نخواستی به من چه

خوددانی

دیگه چه خبر؟؟؟

خوب بذارین براتون از مدرسه مون بگم

من دیگه با ساشا تو یه کلاس نیستم(ساشا یا همون رمیسا)

با شادی هم نیستم

دپرشن

دپرشن

دپرشن

خوب دیگه اینکه به مدت یه هفته مامان بابام نبودم

من بودم و داداشم و مامان بزرگم

اینقدر خوش گذست که خدا میدونه

ولی الان اومدن

دپرشن

دپرشن

دپرشن

مدرسه ها مثله همیشه مزخرف

اگه به شوق دیدار معلم زبان قبلیمون و ساشا نبود اصلا نمیرفتم

البته اگه دست زور پدر و مادر هم نبود نمیرفتنم

یه سووال کسایی که رشتشون ریاضیه و داری الان به اینجا سر میزنین

ریاضی سخته؟؟؟

تحربی آسون تره یا ریاضی؟؟؟

در هر حال یه معلم فیزیک داریم عینه ماست کم چربی شل و ول

یعنی به روح معلم فیزیکه پارسالم دعا کردم

سره کلاسش هی خوابم میبره

یه معلم ریاضی داریم

بهتره ازش چیزی نگم

یه معلم شیمی داریم

اگه به مرز جنون کشیده نشم خوبه

اها الان من ۳ تا سوتی واسه گفتن دارم

۱- دادشم از خودش داشت شکلک در میاورد بعد منم یه اسپری فیکساتیو(فیکس کننده) برداشتم بعد بهش میگم:

الان بهت پرسپکتیو میزنم همینجوری بمونی!!!!!!!!!!!!

منظورم همون فیکساتیو بود

۲- پریان با چنگال میزنه به گردن رمیس بعد رمیسا با جیغ میگه:

آخ دلم!!!!!

۳- داشتیم سووال حل میکردیم سره کلاس ریاضی بعد راه حلم با پای تخته فرق داشت بعد گفتم:

این این فرقش با ماله من حل داره!!!

منظور: این حلش با ماله من فرق داره

خوب دیگه با بای

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

سلام

شتولین؟؟ خوشینگا؟؟؟

من چرا هر دفعه این سوال رو میپرسم؟؟

نیازی به جواب شما نی خودم میدونم

چون ادب حکم میکنه

منم با ادب!!!!!

حالا هرچی

میخوام چرت بگم واستون

هیچی آقا من شنبه امتحان داشتم بعد ۶ ساعت افه درس خوندن به خودم گرفتم که از ۶ ساعت شاید به اندازه ی ۱ ساعت ۱۰۰٪ خالص درس خوندم تازه ۱ ساعت مونده به فاینال زبانم یادم اومد که چی؟؟؟

هنوز گرامر نخوندم

بعد چی میشه ساعت فاینال( ۲ دقیقه زودتر) میریم کلاس در کمال آرامش و بیخیالی

اونجا همه داشتن درس میخوندن ، خر میزدن، و کلی کارایه دیگه

ولی من...

هیچی در کمال بی خیالی لم دادم به دیوار رو دارم تماشاشون میکنم و تو دلم بهشون میخندم

میریم سر جلسه

هیچی یادم نمیاد(از اینکه سره جلسه چی کار کردم)

بعدکه معلم گفت وقت تموم شد اولین نفری که میره برگش رو میده خوم هستم میرم برگم رو میدم

وبعدش چی؟؟؟

میرم با بچه ها بلوتوث بازی .بدبخت بعد از من فاینال داشت ، تا لحظه ی آخر نگهش داشتم و ازش آهنگ گرفتم

بعد مامانم زنگ میزنن میگن:تو کجایی؟؟چرا نمیای خونه؟؟؟

من: اااااااا

بیام خونه؟؟؟

مامانم: نه پس ،همونجا بمون!!!

من: خوب حالا باشه الان میام

پامیشم میرم خونه(چقدر هم خونمون دوره فقط ۵ دقیقه فاصله داره تا کلاس زبانم که من در عرض ۳ دقیقه این مسیر رو طی میکنم)

میرم خونه زنگ میزنم به رمیس و شروع میکنیم به وراجی و پته پوته یه شخصی رو روی آب ریختن

بعد با هم به نتیجه میرزسیم که نه باید کمک گرفت

بعد میزنگم به یکی دیگه و از اون درخواست کمک میکنیم

و کلی کاره دیگه که جایز نیست در این وبلاگ بگم(خودم واسه خودم منع کردم)

هیچی این گفت و گو های ما تا ساعت ۷:۳۰ ادامه میابد و اون موقع است که در حین گفت وگو یکی میاد پشت خط

تلفنم رو قطع میکنم جواب میدم پشت خطی رو میبینم کیه؟؟

]خوب آخه آدم عاقل مگه میشه پشت خط تلفن رو دید سره کار بودی[

پشته خط کیه؟؟؟

مامانم(جل و جاله)

مامانم:تو چرا اینقدر فاینالت رو بد دادی؟؟

من: واسه چی؟؟

-خیلی نمره ات خراب شده!!

-مگه چند شدم؟؟

-اصلا ریدینگ جواب ندادی!!! جابه جا زدی؟؟؟

-شاید نمیدونم ولی فکر نکنم

- شدی ۶۲.۵!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-امکان نداره

-حالا که شدی

-حتما اشتباهی شده

-آره اشتباه شده آخه شدی ۹۲.۵!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-مامان!!!

-آفرین ریدینگ رو کامل جواب دادی

- ۶۲.۵ خیلی کمه حداقل اگه میکفتین ۷۰ قبول میکردم

-تاپ شدی

-ایول

بعد چی تلفن تموم میشه من دوباره زنگ میزنم به دوستم ادامه میدیم صحبتمون رو

مامانم وقتی اومد گفتن که واسه امتحان تافل فردا اسمت رو نوشتم

منم گفتم ایول

فرداش

صبح ساعت ۱۰:۳۰ بیدار میشم(روزه نیستم) و اینکه خوب من به این خیال بودم که مثله دفعه ی پیش امتحان تافل بعد از ظهره(ولی دفعه ی پیش شرکت نکردم) خب نیاز بود که یه خواب حسابی کنم که سر جلسه خوابم نبره ماشالله بزنم به تخته امتحان تافل ۲ ساعت و خورده ای هم هست

ساعت ۱۰:۴۵ مامانم گفتن نمیری امتحان تافل؟؟؟

من: چرا میرم !!حالا ساعته چند هست امتحان؟؟

مامان: یه ربع دبگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کفم برید

به سرعت حاضر شدم رفتم سره جلسه

امتحان باحالی بود خوشم اومد البته آسون نبود ولی خوب بود

بعدش که تموم شد با مامی میام خونه

ورقه ام تصحیح میشه

اگه گفتین چند شدم؟؟؟

شدم ۵۵۰(رنجه نمره در تافل از ۲۰۶ شرو ع میشه که کمترین نمره هست و به ۶۷۶ ختم میشه که بالاترین نمره ی ممکن است)

یعنی در میان کسانی که امتحان داده بودن(حدود ۲۰ نفر) شدم نمره ی سوم با توجه به اینکه سنه من از همشون کمتر بود و اینکه نمره ی لیسنینگم رو از همه بالاتر گرفته بود

کف میکنیم

و اینکه الان داری میگی خوب به من چه اینا

خودم میدونم ولی بعضی وقتا خیلی خوشحال و از خود بی خود میشی که همه چی رو یهو باید بریزی بیرون واین از همون مواقع بود

خیلی نوشتم ولی هنوز تموم نشده

من دپرشن حادده دلیل دار گرفتم چون که ۵شنبه آخرین جلسه ی اسکواش است و من نمیخوام که تموم شه ولی هر جور شده ادامه اش میدم حتی اگه مجبور شم برم هتل پارس

و اینکه من و شادی یه آهنگ با هم خوندیم که خیلی مزخرفه و همه هم اینو تصدیق کردن و اینکه جالب هم بود واسه خودمون

ما تازه به استعداده خودمون در ریمیکس کردن آهنگ های قدیمی پی بردیم و فهمیدیم که در نوشتن آهنگ های مزخرف و بی سرو ته هم خیلی استعداد داریم من براتون فایله دانلودش میزارم ۹ثانیه بیشتر نیست

فقط میخوام بدونم که واقعا چرته و ما از خودمون قطع امید کنیم یا به خومون امیدوار شیم؟؟؟؟

مدت زمانی که دانلوشطول میکشه از بالا اومدن صفحه ی این وبلاگ کمتر است

اینم لینکه دانلوش:

اینجا

خب دیگه دستم درد گرفت

بابای

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

سلام بر همه خوبین؟؟

چه کارا میکردین تو مدتی که نبودم؟؟

خوب لازم نیست جواب بدین

خودم میدونم

جوابتون اینه: همه کار. یوهاهاها!!!

خوب حالا بسه دیگه

من تو این مدت کار خاصی نکردم فقط به مدت 48 ساعت رفتم خونه خالم تلپ شدم واینکه دیگه یه سری سوتی گرفتم




میخواستم به دختر خالم بگم بو چراغ رو خامش کن

گفتم :چراغ رو ببند!!!!



دخترخالم:پتو نصفه است 

منظورش این بود که پتو نازکه



نصفه شب دستگیره در رو از جا در آوردم!!!



پسر دخترخالم میره از بنا هاشون بپرسه کی آب وصل میشه

میگه: کارگر! آب کی وصل میشه؟

بعد هم که ازش میپرسیم چی جواب داد میگه :هاااا؟؟؟نمیدونم



تبلیغ رو اوتوبوس واسه سن ایچ::: تیکه های پرتغاله که سن ایچ میشه میریزه(بر گرفته از آهنگ گوگوش که میگه تیکه های قلب منه که بارون میشه میریزه)



خالم خواستن به من بگم که با دختر خالم برم بیرون

ولی گفتن:شما دو تب با زهرا برین بیرون!!!

مگه من چند نفرم؟!؟!؟!؟!؟!!؟



دخترخاله هام داشتن پیاده میومدن خونه ما بعد داشتن تو یه خیابونه یک طرفه میپیچیدن که زهرا میگه:

نه اینجا یه طرفه است باید از خیابونه بعدی بریم!!



دخترخالم(زهرا) داشت در مورد یه خواننده ای حرف میزد(یادم نمیاد کی) گفت:جدیدا زرشک طلایی رو برده

منظور:تمشکه طلایی




خوب بسه دیگه

جبران یه مدت نبودنم رو کردم

 

  BYE...BYE

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

سلام بر همه

چطورین؟؟

خوبین؟؟؟

خوب این دفعه میخوام با احوالات خودم و شادی بیشتر آشنا شین

اینها یه سری از حالاتی هستند که به من و شادی دست میده:

۱-دپرشن ها:

دپرشن به حالتی گفته میشه که غمگینی دلت گرفته و افسرده ای و ناراحتی

۲- سرخوشی ها:

به حالتی گفته میشه که خوشی واسه خودت

۳-حالت خاصی ندارم

۴-به شما چه مربوط

۵-نمیدونم

 ۶-میخوام برقصم

که موارد ۱ و ۲ خود شامل چند قسمت میشود

دپرشن ها:

الف-دپرشن حاد بی دلیل(د.ح.ب):

نوعی دپرشن است که بسیار شدیده و بعضی اوقات در حده گریه که دلیلی برای آن ندارید

ب- دپرشن حاد دلیل دار(د.ح.د):

مثله مورد قبل ولی با این تفاوت که براش دلیل دارین

پ-دپرشن حاد بی دلیل مزمن(د.ح.ب.م):

همون حالت "الف" میباشد که هی بهتون دست میده

ت-دپرشن حاد بعد از مهمونی(د.ح.ب.م):

دپرشنی سختی که بعد از مهمونی بهتون دست میده و میخواین دوباره برین مهمونی

ث-دپرشن خالص:

فقط دپرشن و باهیچ چیزه دیگری قاطی نشده که خیلی بده 

ج-دپسردگی:

اشجتماع بین "افسردگی" و "دپرشن"

 

و حالا سرخوشی ها:

الف-سرخوشی توپ بی دلیل(س.ت.ب):

همین جوری خوشی زده زیر دلت دلیل هم نداری

ب- سرخوشی توپ دلیل دار(س.ت.د):

این دفعهخوشی زده زیره ذلت ولی دلیل داری

پ-خوشحالی خالص:

خوشی زده زیره دلت و فقط میخوای خوشحال باشی مهم هم نیست که دلیل داشته باشه یا نه

ت-شنگولی:

تعریف خاصی نداره

 

خوب دیگه اینم از این

 

حالا شما خواننده ی گرام به ما بگو که الان حالت چه جوریه؟

 

 

 BYE...BYE

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد.......
يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد..........
يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد"..........
يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره..........
يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش........ پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون........
يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته...
يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه........
يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده.........
يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا.....
يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه...........
يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند......
يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد...........
يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد.................
يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد................
يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند......
يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود........
يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند............
يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود...........
يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند..............
يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري).....
يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند..............
يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد.........
يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند...........
يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد....
يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند......
يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد.......
يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد........... ...
يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد......
يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند....... يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد.................
يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند........
يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد.............
يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد............
يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند.........

يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد.........
يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند...
يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد......
يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند.........
يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

سلام

خوب چطورین خوبین ؟خوش میگذره؟عید گذشته مبارک! چی کارا کردین؟

خوب همون طور که مطلب قبل از من رو میبینین شادی جونم  و البته نوسنده ی جدید وبلاگ نوشته

خوب و اینکه امیدوترم که شادی بهتر از رمیس باشه و تند تند آپ کنه

حالا این شادی چند تا مشکل تو کارش داره

شادی جون خوب اینا رو  بخون و تو ذهنت بسپر

اول اینکه خطت رو بزگتر کن چشام در اومد متنت رو  خوندم   واینکه وقتی میخوای جواب نظر ها رو بدی اسمت رو بنویس و بعد یک دو نقطه بذار بعد جواب بده

ولی مشکل دیگه ای نداشتی امیدوارم که خوب بتونیم در کنار هم کار کنیم

خوب میخوام خاطره بگم چون فعلا سوتی به نظرم نمیرسه

خاطره ماله اوایل سال تحصیلیه ۸۶-۸۷ است

زنگ تفریح خورده بود و از اونجایی که خوب اوایل سال بود و درس و مشقی نداشتیم خوب رفتیم بیرون تو حیاط داشتیم تغذیه میکردیم  (عجب تغذیه ای) که دیدیم معلم فیزیک پیش ها اومد تو حیاط و پشت سرش هم یه گله از دانش آموزاش و دم هاش بودن که داشتن باهاش حرف میزدن ما هم داشتیم اینا رو تماشا میکردیم

بعد که این آقا صحبت هاش تموم شد و از در بیرون رفت یهو یه سرس از دم هاش جیغ زدن گفتن:

 امروز تولدشه

بعد هم دویدن دنبالش که بهش تولدش رو تبریک بگن

من و ساشا رو میگی از خنده داشتیم غش میکردیم اینقد خندیدیم که خدا میدونه وامروز هم بیاد اون روز ها این خاطره رو نوشتم که بعد ها که یادم رفت واسم تجدید شه 

 

 

  BYE...BYE

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |


 
یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه (نکته مهم المپیاد )
 یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه
 یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه
یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه
یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه
یه دختر خوب تو سينما دست تو شلوار دوست پسرش نميكنه
یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه
 یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره
یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری
 یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه
 یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه
یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه
 یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی
یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره
یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی WC نمی مونه (نکته مهمتر از کنکور)
یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه) اين مورد رو من به عينه ديدم
یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه
یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده
 یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه
یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه
 یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره
یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه
یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده
یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه (صغرا= هانی - کبری= مانی)
یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره
 یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه
یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟
یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره بازي( جت اسکی اسکیت و امثال اون ) در مقابل پسرها خودداری می کنه
 یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه
 یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه
یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو! (
یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و … محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه (جوابیه
 یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه پیکان 47 و امثال آن
 یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از دوستاش قرض نمی کنه
 یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار ترحم داشته باشه
یه دختر خوب اولاً اصلاً پیدا نمیشه خلاصه بگم یه دختر خوب باید خوب باشه نه اینکه ادای خوبا رو دربیاره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام به همه امیدوارم که حاله همتون خوب باشه

خوب این دفعه نیومدم که خاطره یا سوتی تعریف کنم البته هم خاطره و هم سوتی واسه گفتن دارم ولی اصلا حال و حوصله اینکه بخوام بشینم تعریف کنم نیست

واقعا حوصله ندارم پس اومدم که آپ کنم ولی میخوام چرت و پرت بگم

میخوام یکم خالی شم میتونی بخونی میتونی نخونی تصمیم با خودته من مجبورت نمیکنم کاری رو که دوست نداری انجام بدی

تاحالا شده کسی مجبورت کنه کاری رو که دوست نداری انجام بدی؟؟  وحشناکه یعنی غیر قابل تحمل اصلا دوست ندارم که اینجوری بشه

تاحالا شده که دوست داشت باشی که یک کاری رو انجام بدی ولی اصلا حالش نباشه؟؟

تا حالا شده که واقعا به کمک احتیاج داشته باشی و هیشکی کمکت نکنه؟؟

تا حالا شده که بخوای یه چیزه مهم رو بگی ولی کلمات یهو غیب بشن و تو بمونی با یه دنیا حرف نگفته؟؟

تاحالا شده که بخوای خودت رو خالی کنی وهرچی بیشتر سعی میکنی حالت بدتر میشه؟؟

تاحالا شده فکر کنی که حتی یک دویت واقعی نداری و همه تو رو به خاطر چیزی میخوان که نمیخوای باشی؟؟

تا حالا شده که حالت از خودت از کارات از ریختت از همه چیت بدت بیاد؟؟

تاحالا شده که اینقدر از خودت بیزار شده باشی که وقتی خودت رو میبینی به صورتت تف بندازی؟؟ تاحالا شده که بخوای و واقعا تلاش کنی که چیزی باشی که بقیه میخوان ولی هرچی سعی میکنی نمیتونی و بخاطرش مورد تمسخر قرار بگیری؟؟

تاحالا شده که دلت بگیره و تنها کسی که فکر میکنی میتونه حالت رو خوب کنه بهت پشت کنه؟؟ تاحالا شده که به خاطر اینکه میخوای خودت باشی اذیتت کنن؟؟

تاحالا شده که در دنیای بدون زمان گم شده باشی؟؟

فکر کنم دیگه بسه

خوب اگه خوندی که خوندی گرم نخوندی نخوندی من نمیخوام هیچ کس رو مجبور به کاری کنم همه چیز بید دلبخواهی اتجام بگیره!!

 

BYE...BYE

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام بر همه

 معذرت که مدت آپ نکردم آخه این مدت درست حسابی خونه نبودم یعنی اینه یه پام خونه بود یه پام خونه نبود

حالا هرچی

چطورین ؟؟خوشینگا؟؟امیدوارم که همیشه خوشینگا و البته عید بر همه تون مبارک

البته دوستان لطفا خونه هرکی رفتین ادب رو به جا بیارید و زیاد تنقلات نخورید

خوب آخه کسی مجبورتون نکرده هرچی بهتون تعارف میکنند رو بخورید

ممکنه چاق شین!!!

حالا هرچی

بریم سراغ آپ

راستش خیلی فکر کردم که خاطره بنویسم یا سوتی پس نتیجه این شد که یه خاطره مینوسم یه سوتی

اول سوتی:

چند وقت پیش خونمون مهمونی و همه وسط بودیم که یهو زرافه چشم عسلی رو میکنه به آسکاریس و میگه: تو موهات صافه ولی چون فر داره معلوم نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

{زرافه ها کلا اینجورین یا این یکی اینجوریه؟؟؟}


حالا خاطره:

این خاطره ماله دوران مهد کودکم هست

من مهدکودکم به خونمون نزدیک بود واسه همین همیشه دیر میرفتم

یه روز من رفتم مهد و مثله همیشه دیر رسیده بودم و راستش اصلا حال و حوصلا نداشتم که بخوام که بخوام برم تو کلاس برای همین به در کلاس تکیه دادم غافل از اینکه در کلاسمون با یه فشار دست باز میشد و همین که من بهش تکیه دادم یهو حس کردم که دارم لیز میخورم و بعد از لحضه ای مثله یک سوکس که به پشت رو زمین افتاده باشه دست و پا میزدم ولی برخلاف آغا سوکسه سریع بلند شدم

ولی خوب در هر حال همه داشتن بهم میخندیدن منم کم نیاوردم و شروع کردم به خودم و با بچه ها خندیدن از قدیم میگن با هم بخندیم ، به هم نخندیم!!!

اینم از خاطره ی من

دوستان یک سووال

به نظرتون من در نوشته هام از شکلک استفاده کنم که یک نمونش میشه مثله پسته پایینی یا نه( مثله این پست)؟؟؟

خوشحال میسم نظرتون رو بدونم

خوب پس

بای...بای

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام به همه ی همه ی همه

سلام به تو ای ...

خوب  به من چه که اومدی اینجا بعد هم انتظار داری بهت سلام کنم

آقا ما به دلیل اینکه در ماهه پیش کمی قبضه تلفنی که باهاش به اینترنت وصل میشیم زیاد شد

اجازه ندارم هی فرت و فرت مثله بعضی ها آپ کنم

ااا

خوب نمیتونم دیگه بعدهم من رو به اینکه بازدیده وبم کم میشه تهدید میکنن

من به هیچ کس اجبار نکردم بیام ولی خوب سر بزنی نظر بدی خوشحال میشم بد رقم

در ضمن اگه ممکنه هرچی میخواین بگین تو یه نظر بگین لازم نکرده که ۱۳۰۰ تا نظر بذارین من برام مهم نیست که تعداده نظرام زیاد باشه برام مهم اینه که واقعا نظرتون رو راجع به مطلب بدونم

لازم نکرده وقتی نظر میدین شعر بگین یا از تعداده کمه بازدیدتون بگین

اسمش روشه "نظر"

 

خوب میبینم که به اندازه کافی اندرز دادم

حالا میریم سره آپمون:

خاطره







خوب همون که نوشتم میخوام خاطره تهریف کنم

 

خاطره ما از سره جلسه امتحانه فیزیکه ترمه یکمونه

بذارین قبلش یه بیوگرافی از معللممون بگم

این معلم قدی بلند

صورتی دراز

دماغی داغون تر و ضایع تر از فردوسی پور

دهنش مثه جارو برقیه

ولومه صداش از "آروم" بالاتر نمیره

همیشه ظاهرش "آراسته"

لاغر مردنی جوری که اگه بهش زیر لنگی بزنی کله پا میشه

همیشه یه دستمال دسته شه که هم باهاش لباش رو پاک میکنه و هم دماغش رو میگیره

یه بار منو از کلاس میخواست بنداز بیرون چون که ساشا یه سوال کرد و من هم داشتم جوابش رو میدادم

۲بار ازدواجیدیده نفره دوم یکی از شاگرداش بوده

در نظره ایشون "خره من" با "دختره من" هیچ فرقی از لحاظ معنا نداره

و

.

.

.

هرچی بگم "کم" گفتم

در یکی از پست هایه رمیسا هم مطلبی در مرده یکی از کلاس هایه ایشون داریم که چی گفتن

حالا هرچی

با این معام آشنا شدین

 

آها بذارین چند تا از شعار هاش رو هم بگم:

برایه کشتنه یک نفر میشه اون شخص رو به یک درخت بست و افکارش رو کشت و راهه دیگه اینه که "افکارش" رو بکشین . شما دارین افکاره منو میکشین

دانشمندانه محترم لطفا قوز نکنین که بعد وقتی بزرگ میشین واقعا زشته که یک خانم ۲۰ ساله قوز داشته باشه. اصلا "جذاب" نیست

یه خانم باید "قد بلند" ، "پوسته سفید" ،" جذاب" باشه!!

خوب حالا میریم سره جلسه ی امتاحانه ترم اوله فیزیک

من بدترین جایه ممکن رو داشتم دقیقا رویه عودمنصف میزه کسایی بودم که ورقه ها رو میگرفتن

یعنی اینکه===============>>>>تقلب یخته

من نشسته یودم و داشتم یه سووال سخت رو حل میکردم و وقتی یک سووال بر میخورم رو برگم تا آخرین حدی که بشه خم میشم و سووال رو حل میکنم

من این سوال رو بعد از یه ربع کوشش به نتیجه رسوندم

بعد از اینکه از این سووال خیالم راحت شد داشتم به بدنم یک کش و قوس جانانه میدادم که بدنم کف کرد داشت میگفت "سونی تو دیگه کی هستی" که...

 

یعو دیدم این معلللممون نشسته پشته همون میزه که من رو عمود منصصفش بودم و همین جور داره بررر و بررر منو نگاه میکنه آقا منو میگی

یهو وسطه کشو قوسه خشکم زد

و در عرضه ۲۵/۰ ثانیه دوباره رو برگم خم شدم

و تا موقعی که این آقا رفت روم نشد سرم رو بلند کنم

اینقد خجالت کشیدم که حد نداشت

خوب دیگه اینم از این خاطره ما از سره جلسه امتحان

 

راستی چیزایی که اوله آپ گفتم قبل از شروعه خاطره

.

.

.

سره کاری بود

 

می خواستم یکم عذاب وجدان بگیرین

 

خوب تا آپه بعد

 

BYE...BYE

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

با توجه به طرحهای مختلف و مخفی ایرانسل و کدهای متنوع آن، حتماً تا به حال به این موضوع فکر می کردید که آیا راهی برای انتقال اعتبار از یک سیم کارت ایرانسل به سیم کارت دیگر ایرانسل وجود دارد ؟

با ترفندی که امروز قصد معرفی آن را داریم قادرید تا تنها با ارسال یک پیام
کوتاه ، مقدار اعتبار دلخواه خود را به سیم کارت ایرانسل دیگری انتقال دهید !

تصور کنید اعتبار سیم کارت اعتباریتان رو به پایان است و نیاز به شارژ سیم کارت دارید ، در حالی که دسترسی به کارت شارژ نیز ندارید .

در چنین مواقعی بهترین گزینه انتقال اعتبار دلخواه از سیم کارت دوستتان به سیم کارت شما است . کافی است با وی تماس بگیرید تا اعتبار دلخواه خود را برایتان ارسال کند

برای این مظور کافی است ابتدا با سیم کارتی که قصد دارید تا از آن اعتبار بگیرید یک پیام کوتاه به صورت زیر و به شماره 1112 ارسال کنید

مبلغ مورد نظر به ریال: شماره سیم کارت مقصد

» به طور مثال فرض کنید قصد داریم تا از سیم کارتی به شماره فرضی 09351111111 به شماره 09352222222 ، مبلغ 1000 تومان اعتبار انتقال دهیم .

بدین منظور کافی است از سیم کارت اول یک پیام کوتاه به شماره 1112 ارسال کنید که در متن آن ابتدا شماره سیم کارت مقصد را نوشته و سپس علامت دو نقظه گذاشته و سپس مبلغ مورد نظر را به ریال وارد کنید .

 

ایشالله به درده ایرانسل داراش بخوره ما که نداریم

BYE...BYE      

 

 

گویند این مطلب

سره کاریه                                           

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام

دلم واسه همه تنگ شده بود
خیلی وقت بود که میخواستم آپ کنم ولی راستش حالش نبود
آخه اینترنته پرسرعتمون(خواستم بگم ADSL داشتمیم)تموم شده و با این اینترنت هایه عادی واقعا اعصابت بهم مییریزه آخه سرعتا فضایی یعنی یه صفحه رو میخوای باز کنی 100 سال پیر میشی الان منم دیگه مثله اون موقع ها نیستم

حالا هرچی

میرم سراغه آپه امروز که قراره حسابی پر بار باشه(منظورم بر عکسش است)


سوتی:


قبل از امتحان ادبیات با بروبچ داشتیم تو حیاط درس ها رو مرور میکردیم (که بیشتر به جایه این کار جک و خاطره تعریف می کردیم)
داشتیم میگفتیم
که بد یهو ستایش پرسید:بچه ها جایزه نوبله ادبیات رو کی برد؟
پریا:گاندی(من این شکلی بودم:)



بعد از امتحانه یادم نیست چی داشتیم در مورده فیلم بحث می کردیم

به گفت و گو زیر توجه فرمایید

من: من از پول تو فیلمهshe is the man خیلی خوشم میاد
ستایش:ایول خیلی باحاله
هستی: پول کیه؟
من :آرایش گره تو فیلمه she is the man
هستی:خوب من این فیلم رو ندارم
من: اسمش جاناتان نمیدونم چی چی هست
ندا:تو فیلمهholiday هم بازی میکنه
هستی :خوب من این فیلم روهم ندیدم
من: تو فیلمه holiday که جود لا بازی میکنه
ندا:خوب پسره همون جود لا هست دیگه

ای خدا الان گفتم اسمش جاناتان هست


امروز کانال یک فیلمه به نام پدر رو گذاشته بود
بعد مامانم اومدن پایه تلویزیون میگن:اااا این همون "میم" مثله پدر هست؟؟؟






خوب دیگه بسسه واسه اولین بار بعد از این همه مدت

به امید خدا سعی میکنم زود به زود آپ کنم

آها و چیزه دیگه
من و رمیس تصمیم گرفتیم که درهر آپ یه سووال ازتون بپرسیم که در نظرات میتونیدجواب بدید و مارو از عالم جهل در بیارید

سووال این آپ:

چرا دستماله داداش کایکو تو جیبه تسوکه بود؟؟؟؟؟


و یه مطلب مهم دیگه از این به بعد وقتی آپ میکنیم خبر نمیدیم تا با مرام هاش رو پیدا کنیم!!!!!!


کاری باری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



BYE...BYE

آها یه مطلبه مهم دیگه
از این به بعد جوابه نظراتتون رو همون پایین میدم


 
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
عیدتون مبارک
دمتون هم 3 چارک

 
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک)

سلام سلام سلام

خودم می دونم دلتون برام یه ذره شده بود ولی خوب راستش من هم دلم براتون دو ذره سده حالا بی خی خی (بی خیال)

چه خبراخوشتون می گذره ؟ کیف می کنین؟ آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب حالا دیگه شوخی رو بس می کنیم و می ریم سراغ آپه امروز:

قبل از هر چیز آره پس ساشا جون ما شدیم خر ؟؟؟ آنچنان آشی برات بپزم که روش 2 من روغن داشته باشه

خوبه من عاشقه شین و زک هستم و حداقل از صبح تا شب مثله تو نیستم که موبایل دستم باشه به این و اون پیامک بزنم 

خوب حالا شوخ کردم بابا جدی نگیر ولی جدی گفتم که چرت گفتم مثله همیشه

حالا بابا این بحث رو ول کنین بیاین بریم سر سوتی هایه برو بچ:

سر زنگه شیمی منا داره کنفرانس میده البته کنفرانس که نبود سوتی-رانس بود. چرت و پرت میگفت برایه مثال کدومتون تاحالا اسمه کشور "آتن" روشنیده باز نیا تو نظرات دروغ بگی که آره من شنیدم چرت نگو چون می دونم که تاحالا نشنیدی باز بیا چرت بپرون حال اینکه چیزی نیست بچه می خواست بگه که چشم ها قرمز میشن بعد قرمز و سرخ رو قاطی کرد و نیجه شد که بگه قرمز شدنه سرخ

خوب البته سوتی هایه دیگه ای هم داد لی خوب نمی فهمین چون علمیه خوب حالا میریم سراغه الهه خوب داشت میگفت (منظورش از حرفش این بود ولی یه چیزه دیگه گفت) ما باید از وسایله نقلی عمومی استفاده و بچه حیجان زده شد و گفت:ما باید از خودرویه نقلیه استفاده کنیم(بذار شاد باشه عشق کنه). بعد گفت: بله وجود نیست(منظورش همون وجود نداه ی خودمونه بذار تو گفش باشه) بعد داشت توضیح می داد که PH باران 5 تا 6 است که بعد من در کمال جهالت اون دهنم رو( که بهتره درش رو تخته کنن که فقط ازش چرت و رت میاد بیرون هی من اینارو خودم به خودم می گم ولی تو نباید از این حرفا بهم بزنی) داشتم می گفتم که 5 تا6 چی؟ الهه :PH بارونه دیگه باز من گفتم :خوب چی؟ که بعد سم طلا که پشته سرم نشسته بود گفت :PH که واحد نداره . که بعد منم دگه فهمیدم خیلی دارم چرت میگم شروع کردم به بقیه کتاب داستانمو خوندم اصلا به من نیومده که بخوام سووال کنم

ما کلاس شیمیمن هفته در میون دو جلسه چشت سر همه بعد ما سر زنگه 2 کلاس شیمی بودیم که تسوکه گرسنش شد(این یه چیزه عاددیه همیشه گرسنشه) و داشت از برو بچ می پرسید که ببینه خوردنی ندارن که بعد من گفتم :کارد بخوره به اون شکمت که هم هیچ وقت پر نمیشه !!! که بعد سم طلا گفت:سوراخه از ی طرف می خوره از طرفه دیگه دفع میشه

خوب این بود از کلاسه شیمی

کاری باری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/



BYE...BYE

 

 
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام به همه من عجب آدمی هستما


هنوز 12 ساعت نشده دوباره آپ می کنم خوب برایه جلوگیری از رخ دادنه any اشتباهی (خواستم بگم خاریجیگینی بلدم حرف بزنم) برایه این پست نظر دادنه غیره فعاله(البته الان فعاله) باید پسته پایینی هم بخونید و بعد میونید تویه پسته پایینی نظر بدید.م0نقی
حالا خیلی امروز روزه مزخرفی بود
دیشب تا ساعته 1 نفصه شب بیدار بودم و نشسته بودم پایه کامپوتر و امروز صبح هم مدرسه کلاس شیمی داشتم (کله صبح ساعته 7:30 باید برم مدرسه کلاس البته خودم ثبته نام کردم ولی خوب بازم دلیل نمی شه که غرغر نکنم) حالا نمی دونم صبح که بیدار شدم یه حسه عجیبی داشتم واسه همین به مامانیم(!!!!!!) گفنم یه مدرسه را بزنگید و ببینید که چون است امروز مدرسه(اینا همه ناشی از کم خوابیه) خوب حالا داشتیم می گفتیم ( فکر کنید من ساعته 7:30 کلاس داشتم و بعد ساعته7:15 بیدار میشم ، می دونید خیلی خونه ی ما به مدرسه نزدیکه آخه کمه کمش 20 دقیقه طول می کشه برسم مدرسه [چه برسه به امروز که داره برف میاد] حالا مامانیم زنگیدن مدرسه گفتن: بله امروز کلاس تشکیل می شه.

خوب بعد منم دیگه با وجوده تمام خستیگیم حاضر شدم رفتم مدرسه
رفتم اونجا ساشارو دیدم گفتم که :اینقدر خوابم میاد
ساشا گفت: خوب می خوابیدی. کلاسه شیمی امروز تشکیل نمی شه و من واسه کلاس زیست می خوام بمونم

آقا منو میگی فکم داشت رو زمین بدو بدو می کرد(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) اینقدر اعصابم خورد شد

آخه چرا مسوولین مدرسه جواب درست درمون به ماها نمی دن الانم اینقدر خوابم میاد ولی حالا که بلند شدم دیگه نمی تونم بخوابم گفتم واسه اینکه یه کاره مفید کرده باشم بیام آپکنم که اینم از آپمون

دوباره میگن می خواین نظر بذارین برین پسته پایینی رو بخونید و بعد بنظرید واسه هردو پست.



BYE...BYE



نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلامی دوباره به همه

خوب هرچی ، این روزی که می خوام برتون تعریف کنم وحشتناک ترین روزه زندگیم بود وحشتناک بود خوب بذارین اول اتفاقه خنده دارو بگم و بعدش هم نا خنده دار

خنده دار :
سره کلاس زبان فارسی بودیم و داشتیم با این پسوند پیشوند و این جور چرت و پرت ها دست و پنجه نرم می کردیم ( به معنایه واقعی دست و پنجه نرم کردن چون من از زبانه فارسی به معنایه واقعی هیچی نمیفهمم)
خوب داشتم می گفتم سره کلاس بودیم و نوبته صبا بود که یک گروهه اسمی میخوند و تجزیه اش می کرد
چیزی که کتاب نوشته بود:

ادبیات معترضه همیشه این حسن ( hosn) را داشنه که...

چیزی که صبا خوند:

ادبیات معترضه همیشه این حسن (HASAN!!!!!) را داشته که ...

ما ها همه عینه بمب منفجر شدیم آقا مگه خنده بند میومد ما داشتیم می مردیم ولی مگه خنده ی ما ها بند میومد خیلی خندیدیم آخه آدمه عاقل hosn را چه بهHASAN ما ها که تا یه ربعه بعد هنوز داشتیم اشکهایه شوقمان(!!!) را پاک می کردیم ولی خوب زیاد طول نکشید چون بعد کاملا دیگه نزدیک بود از ترس سکته کنیم فکر کنم که دیگه داری به ماجرایه ترسناک و وحشتناک نزدیک میشیم
خوب بعد دیگه ما ها شاد و سرخوش داشتیم تویه کلاس مافیا بازی می کردیم و حدود یه ربع به زنگه آخر مونده بود که یکدفعه در باز شد و سه تا از ناظمامون اومدن تو(3 تا از سرسخت تریناشون ) و بعد ما فکر کدیم که می خوان با ما در باره ی مسابقات و این جور چیزا صحبت کنن یعنی در اصل ساشا می گفت اینارو بعد من رفتم طرفی که داشتیم با بچه ها بازی می کریم که فاصله ی زیادی با نیمکته خودمان داشت و من هم که به حرفایه ساشا امیدوار شده بودم گفتم پس مهم نیست و رفتیم نشستیم جایی که داشتیم بازی می کردیم( یعنی کلا دور از نیمکتمون ) بعد دیدیم نه بابا جریان همون چیزیه که به ذهنم رسیده بود:

می خواستن کیفارو بگردن!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا ما داشتیم مثله بید می لرزیدیم(البته کسایی که موبایل داشتن) اومدن جلویه کلاس وایستادن و گفتن که: ما از اول سال به شما ها گفته بودیم که نباید در مدرسه موبایل آورد ولی مثله اینکه بعد از امتحاناته نیمه ی اول دیگه کسی مارو جدی نمی گیره حالا اگه کسی موبایل داره  بگه

هیشکی دستش رو بالا نکرد

دذوباره گفتن که: ما اصلا خوشمون نمی اد که بخوایم کیفه شما ها رو بگردیم (آره جونه خودتون) در هر صورت حوصله ی تعریف کردن ندارم ولی بخیر گذشت و این بارو نگشتن کیفامونو نگشتن ولی من اعتراف کردم که موبایل دارم حالا وقتی ناظما رفتن زنگ خورده بود من رفتم طرفه نیمکتم که وسایلم رو جمع کنم که یهو بچه هایی که اونجا نشسته بودن گفتن: موبایلت تمام مدت زنگ می زد و فکر کنیم فهمیدن.
آقا منو میگی همین جوری یهو کپ کردم
چی ؟! واقعا موبایله من که هیجوقت نمیلرزه خودم فهمیدم که رنگم مثله گچ سفید شده

ولی دیگه به خودم قول دادم از اون به بعد موبایل نیارم مدرسه!!!!

(من از تاریخه:13896/11/9) دیگه (تا الان) بدون اجازه موبایل نبردم مدرسه)


BYE...BYE




نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام به همه

خوب اول از همه
  واجب می دونم که به ندا نویسنده ی جدیدمون تبریک بگم:
ندا جون بهت تبریک می گم


خوب حالا لازم می دونم که برم سراغه آپه امروز:
راستش چند وقته سره زنگه اجتماعی بودیم و خوب از اون جایی که کلاسمون داشت وسط امتاحانات تشکیل میشد ما ها به معلمون گفتیم که ما میخوایم بشینیم واسه امتحانه فردامون بخونیم

بعد می دونید که ما ها هم همیشه منتظر فرصت هستیم که فقط 2 ثانیه معلم حواسش از پرت شه خوب حالا که ما رحت نشستیم تویه کلاس و اصلا مهم نیست که داریم چی کار میکنیم خوب ما هم دیگه داشتیم کیفه دنیا رو می کردیم
من تویه گوشیم شبه قبلش یه سری آهنگ ریخته بودم که دوستم ساشا این آهنگا رو خیلی دوست داشت حدود 16 تا آهنگ بود( می دونید اگه کسی دنباله سنگه پایه قزوین هست الان اینجا دارین نوشته هایه یک نمونه ی بارزش رو می خونید) خوب حالا داشتم می گفتم که داشتم این آهنگا رو براش بلوتوث میکردم و حدود نیم ساعت از وقته گران قدر ما که می خواست صرف افزایشه باره علمیمون بشه(!!!) به بلوتوث بازی رفت و من واقعا الان درک می کنم که چقدر وقتهایه از دست رفته ی من با ارزش بوده( اینا رو گفتم فقط که یه نمه تریپ تاسف و خجالت داشته باشه نوشتهام و گرنه اگه قرار بود تاسف بخورم تا الان نمره هام خیلی بهتر از این چیزایی بود که تا الان گرفتم)
حالا هرچی ما اینا رو واسه ساشا فرستیم اونم حالا ذوق زده نشه کی ذوق بزنه سریع یکی از آهنگهایه مورده علاقشو واسه ی پخش زد و غافل از اینکه صدایه گوشیش رو کم کنه حالا کلاس شلوغ بود خوب بود صدا به صدا نمی رسید ولی این ساشایه بخت برگشته وقتی این آهنگ رو زد که بخونه یهو همه ی کلاس ساکت شد و فقط یک صدا میومد: دینگ دیدینگ دینگ دره ررن ده دینگ دیدینگ...
و همین آهنگ داشت پخش می شد و کلاس سکوته محض بود آخی بدبخت ساشا نفهمید که چوجوری صدای موبایلش رو قطع کرد و هنگامی که قطع کرد(چه ادبی "هنگامی که") بابا بچه هایه کلاس که هیچی معلممون هم از خنده کفه کلاس ولو بودن( این "کفه کلاس ولو بودن "یه اصطلاحه مخصوصه خودم که به ای معنا نیست که واقعا رو زین ولو بودن من با این اصطلاح دارم شدت خنده را بیان می کنم/یکی بزنه تو سرم حالم خوب نیست مثله اینکه، من چرا دارم اینقدر ادبی مینویسم"بنگ" مرسی ممنون فکر کنم حالا بهتر شد.) خوب داشتم می گفتم دیگه ما داشتیم تا آخره زنگ مسخرش می کردیم هی می گفتیم:ساشا یه آهنگ برامون بزار .
آخی طفلکی ولی خوب واقعا شانس آوردیم که معلممون چیزی به ناظما نگفت وگرنه...

میدنید این تنها اتفاقی نبود که در اون روز واسه ساشا افتاد بلکه زنگه آخر هم خیلی باحال بود
زنگه آخر یادم نیست یا ادبیات داشتیم یا زبان فارسی که ما در بحره درس و علم و دانش غرقه بودیم(این دفعه از دستی ادبی نوشتم
) که ناگان موبایله ساشا که در جامیز بود شروع شروع کرد به بندری رفتن و لرزیدن و از آنجایی که بر رویه صفحه ای فلزی قرار داشت آنچنان صدایی کرد که انگار بهمون حمله شده حالا هرچی ما ها هم دنباله فرصت برای ولو شدن رو زمبن(!!!) دو باره همون (این بار معلم در شادیه ما شریک نشد) قضیه ی ولو شدن اتفاق افتد


خوب این بود از روزه ساشا اشکالی نداره فقط یه وقتی براش دلسوزی نکنید چون اونم یه نمونه سنگه پا قزوینه (عینه خودم!!!)

خوب دیگه کاری، باری؟

بای...بای
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام
می دونید به یه نتیجه رسیدم من خیلی آدمه دم دمی مزاجی هستم
چون هی جامو عوض می کنم یه دفعه اینجا یه دفعه اونجا
خوب می خوام دوباره شروع به نوشتن کنم ولی قبلش لازمه که توضیحاته مختصری بدم
1- اینجا فقط خاطره و چرت و پرت مینویسم
2- در وبلاگه BIATOOO که وبلاگ دیگه ی منه عکس و آهنگ می زارم
خوب از دفعه ی پیش یه خاطره ی نصفه نیمه داریم که لازم میدونم از اول تعریف کنم:
(قسمته اول):
چند وقت پیش مدرسه بودیم زنگم خورده تویه کلاسم بودیم منتظره معلم فیزیکمون(همون که می خواسته منو از کلاس پرت کنه بیرون!)
ایشون نیومده بودند و ما هم از اون جایی که همیشه در حال درسخوندنیم و اصلا وقت سر خاروندن نداریم و هیچ وقت نمی تونیم تخله انرژی بکنیم ، وقت گیر آورده بودیم و دیگه تا جایی که امکان داشت داشتیم از فرصت استفاده می کردیم. یه عده دست می زدن یه عده دیگه به یاد دوران پیش دبستانی آهنگایه"آقا پلیسه زرنگه.." و "عروسکه قشنگه من.." و... رو می خوندیم و شاد بودیم یه عده هم جلو در کشیک می دادن ببینن که یه وقت معلمی یا ناظمی نیاد و ما ها رو در حینه ارتکابه جرم بازداشت کنن!
یک دفعه بچه ها ریختن تویه کلاس همه دویدن نشستن سر جاهاشون همه ساکت و صامت و بی حرکت نشسته بودن جیکه هیچ کس در نمیومد می ترسیدیم با یک نفس کشیدن همه چیمونو از دست بدیم و...

خوب به نظرتون خاطرم تا اینجا چوجوری بود؟

خوب این ماله قبلانا بود حالا ادامه ی خاطره( قسمته دوم):
خوب همین طور که گفتم هممون پریدیم تو کلاس سر جامون یکی از ناظما یه دفعه اومد تویه کلاس و گفت : چه خبره اینجا، مدرسه رو رو سرتون گذاشتین چه معنی داره اینجا مکانه فرهنگیه مثله اینکه شما ها اینجا رو با رقاص خونه اشتباه گرفتید آره؟
اگه فکر می کنید اینجا رقاص خونست لطفا برید بیرون میدونید ما تا امروز( منظورش خودش و ناظمایه دیگه بود) همیشه باهاتون خوب رفتار می کردیم
ولی مثله اینکه شما ها دیگه دارید شوخی رو از حد می گذرونید میدونید ورق دو رو داره( نه اینکه ما نمیدونستیم) الان این روشه( نه بابا) ولی اگه دوست دارید به همین رفتارتون ادامه بدید این ورقه برمیگرده( جدی میگی؟؟؟!!!) و از این به بعد من و بقیه ناظما دیگه آبرو شخصیتتون رو حفض نمی کنیم وبلکه بهتون توهین میکنیم فکر نمنیکنم که هیچ کدومتون دوست داشته باشه که بهش توهین بشه ( نه تورو خدا دوست داشته باشیم) ولی دیگه از این راه اومدن باهاتون خبری نیست .
ما ها همین جور سره جامون ساکت نشسته بودیم . صدایه نفس کشیدن از هیچ کدوممون در نمی اومد ...
ناظممون سریع رفت تو دفترش و برگشت( ما عجب آدمایه پررویی هستیما، دفتره ناظم بقله گوشمونه وما با این وجود باز هم سرو صدا میکنیم در این موارد از اصطلاحه سنگه پایه قزوین استفاده میشود)
خوب داشتیم میگفتیم ناظممون سریع رفت و اومد و ما دیدیم که ایشون این پوشه ی نمراته انظبات رو زدi زیره بغلشون و اومد تویه کلاس هممون نفسهامون تویه سینه حبس شد بعد رو به تسکه (TESOKE) و یکی دیگه ارز بجه هایه کلاسمون کرد و گفت: فامیلیاتون؟
آقا ما ها رو میگی کف بریده داشتیم
بروبر نگاش میکردیم آخه خب در اصل ما هممون داشتیم مسخره بازی در می آوردیم و اون نباید اسم چندتا رو بنویسه و لطفا یه فرجه ی دیگه به ما بدن!
یکی از بچه ها داشت از حقه ما ها دفاع می کرد که حالا این خانومه ناظم رو به اون می کنن و میگن : فامیلیت؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا ول کن تو دیگه چه آدمه پیله ای هستیا ما هم گیره چه آدمایی افتادیما
حالا هرچی بعد از صحبت هایه بسیار و تشکیل شوراهایه بسیاری نتیجه بر این شد که دیگه از این کارایه زشت(!!!!) انجام ندهیم و این باره آخرمان باشد

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا بلاخره تموم شد

BYE...BYE  
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

borooohaleshooobebar

سونیا (سونیاک)

borooohaleshooobebar

http://borooohaleshooobebar.blogfa.com

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

سلام
این وبلاگ متعلق به 3 تا بچه ی یکم خله
که هرچی بخوان مینویسن
از سوتی مدرسه گرفته تا موضوعات عرفانی (که خدا رو شکر هنوز در اون مورد حرف نزدن)
امیدوارن (اون 3 تا) که تویه خواننده خوشت بیاد از وبلاگشون


مرسی از خوندن

برو حالشو ببر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog