تبليغاتX
برو حالشو ببر

سلام

خوب چطورین خوبین ؟خوش میگذره؟عید گذشته مبارک! چی کارا کردین؟

خوب همون طور که مطلب قبل از من رو میبینین شادی جونم  و البته نوسنده ی جدید وبلاگ نوشته

خوب و اینکه امیدوترم که شادی بهتر از رمیس باشه و تند تند آپ کنه

حالا این شادی چند تا مشکل تو کارش داره

شادی جون خوب اینا رو  بخون و تو ذهنت بسپر

اول اینکه خطت رو بزگتر کن چشام در اومد متنت رو  خوندم   واینکه وقتی میخوای جواب نظر ها رو بدی اسمت رو بنویس و بعد یک دو نقطه بذار بعد جواب بده

ولی مشکل دیگه ای نداشتی امیدوارم که خوب بتونیم در کنار هم کار کنیم

خوب میخوام خاطره بگم چون فعلا سوتی به نظرم نمیرسه

خاطره ماله اوایل سال تحصیلیه ۸۶-۸۷ است

زنگ تفریح خورده بود و از اونجایی که خوب اوایل سال بود و درس و مشقی نداشتیم خوب رفتیم بیرون تو حیاط داشتیم تغذیه میکردیم  (عجب تغذیه ای) که دیدیم معلم فیزیک پیش ها اومد تو حیاط و پشت سرش هم یه گله از دانش آموزاش و دم هاش بودن که داشتن باهاش حرف میزدن ما هم داشتیم اینا رو تماشا میکردیم

بعد که این آقا صحبت هاش تموم شد و از در بیرون رفت یهو یه سرس از دم هاش جیغ زدن گفتن:

 امروز تولدشه

بعد هم دویدن دنبالش که بهش تولدش رو تبریک بگن

من و ساشا رو میگی از خنده داشتیم غش میکردیم اینقد خندیدیم که خدا میدونه وامروز هم بیاد اون روز ها این خاطره رو نوشتم که بعد ها که یادم رفت واسم تجدید شه 

 

 

  BYE...BYE

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام به همه ی همه ی همه

سلام به تو ای ...

خوب  به من چه که اومدی اینجا بعد هم انتظار داری بهت سلام کنم

آقا ما به دلیل اینکه در ماهه پیش کمی قبضه تلفنی که باهاش به اینترنت وصل میشیم زیاد شد

اجازه ندارم هی فرت و فرت مثله بعضی ها آپ کنم

ااا

خوب نمیتونم دیگه بعدهم من رو به اینکه بازدیده وبم کم میشه تهدید میکنن

من به هیچ کس اجبار نکردم بیام ولی خوب سر بزنی نظر بدی خوشحال میشم بد رقم

در ضمن اگه ممکنه هرچی میخواین بگین تو یه نظر بگین لازم نکرده که ۱۳۰۰ تا نظر بذارین من برام مهم نیست که تعداده نظرام زیاد باشه برام مهم اینه که واقعا نظرتون رو راجع به مطلب بدونم

لازم نکرده وقتی نظر میدین شعر بگین یا از تعداده کمه بازدیدتون بگین

اسمش روشه "نظر"

 

خوب میبینم که به اندازه کافی اندرز دادم

حالا میریم سره آپمون:

خاطره







خوب همون که نوشتم میخوام خاطره تهریف کنم

 

خاطره ما از سره جلسه امتحانه فیزیکه ترمه یکمونه

بذارین قبلش یه بیوگرافی از معللممون بگم

این معلم قدی بلند

صورتی دراز

دماغی داغون تر و ضایع تر از فردوسی پور

دهنش مثه جارو برقیه

ولومه صداش از "آروم" بالاتر نمیره

همیشه ظاهرش "آراسته"

لاغر مردنی جوری که اگه بهش زیر لنگی بزنی کله پا میشه

همیشه یه دستمال دسته شه که هم باهاش لباش رو پاک میکنه و هم دماغش رو میگیره

یه بار منو از کلاس میخواست بنداز بیرون چون که ساشا یه سوال کرد و من هم داشتم جوابش رو میدادم

۲بار ازدواجیدیده نفره دوم یکی از شاگرداش بوده

در نظره ایشون "خره من" با "دختره من" هیچ فرقی از لحاظ معنا نداره

و

.

.

.

هرچی بگم "کم" گفتم

در یکی از پست هایه رمیسا هم مطلبی در مرده یکی از کلاس هایه ایشون داریم که چی گفتن

حالا هرچی

با این معام آشنا شدین

 

آها بذارین چند تا از شعار هاش رو هم بگم:

برایه کشتنه یک نفر میشه اون شخص رو به یک درخت بست و افکارش رو کشت و راهه دیگه اینه که "افکارش" رو بکشین . شما دارین افکاره منو میکشین

دانشمندانه محترم لطفا قوز نکنین که بعد وقتی بزرگ میشین واقعا زشته که یک خانم ۲۰ ساله قوز داشته باشه. اصلا "جذاب" نیست

یه خانم باید "قد بلند" ، "پوسته سفید" ،" جذاب" باشه!!

خوب حالا میریم سره جلسه ی امتاحانه ترم اوله فیزیک

من بدترین جایه ممکن رو داشتم دقیقا رویه عودمنصف میزه کسایی بودم که ورقه ها رو میگرفتن

یعنی اینکه===============>>>>تقلب یخته

من نشسته یودم و داشتم یه سووال سخت رو حل میکردم و وقتی یک سووال بر میخورم رو برگم تا آخرین حدی که بشه خم میشم و سووال رو حل میکنم

من این سوال رو بعد از یه ربع کوشش به نتیجه رسوندم

بعد از اینکه از این سووال خیالم راحت شد داشتم به بدنم یک کش و قوس جانانه میدادم که بدنم کف کرد داشت میگفت "سونی تو دیگه کی هستی" که...

 

یعو دیدم این معلللممون نشسته پشته همون میزه که من رو عمود منصصفش بودم و همین جور داره بررر و بررر منو نگاه میکنه آقا منو میگی

یهو وسطه کشو قوسه خشکم زد

و در عرضه ۲۵/۰ ثانیه دوباره رو برگم خم شدم

و تا موقعی که این آقا رفت روم نشد سرم رو بلند کنم

اینقد خجالت کشیدم که حد نداشت

خوب دیگه اینم از این خاطره ما از سره جلسه امتحان

 

راستی چیزایی که اوله آپ گفتم قبل از شروعه خاطره

.

.

.

سره کاری بود

 

می خواستم یکم عذاب وجدان بگیرین

 

خوب تا آپه بعد

 

BYE...BYE

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |

روایت است که (میگنینگا) : هر کی میخواد حرف بزنه (ورینگا) قبلش باید هرچی رو که میخواد بگه، یه چرخی دوره زبونش بده ببینه چی میخواد بگه بعد عر بزنه! سر کلاس ریاضی و خودتون میدونین که ما و چه کارا. تمرین داده بود که حلی به حولی. نصفی که از فرصت استفاده و میخوردند. نصفی هم رفته بودن تو تمرین و داشتند می مردند (غرق می شدن و قل قل می کردند.) این سم طلای گوگولی مگولی می خواست این معلم مگولی گوگولی رو صدا بزنه و بگه خانم اسدی. به جاش گفت : خانم چیز! یو ها ها ها ها ها...!!! اسدی هم یه تودهنی زدتش!( نه نه! خالی خالی!) بدون مکث بهش گفت: چیز خودتی!

مگه چیز چیه که میگه چیز خودتی؟!!!؟ یعنی چی میتونه باشه!
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ramisa (sasha) |
همه گشنه بودن. هر کس دنبال چیزی (من عفت کلام ندارم!) بود که بخورد. حالا هرچی بود، بود. یکی از بچه های مایه دار (مرفه بی درد) کلاس، واسه خودش یه کپل گرفت تا نوش جان کند. ما هم مثل انسانهای ندیده و نخورده، افتادیم به جان همون یک کپل! به نوبت همه تو دهنشون می کردند! البته همه ی همه هم نه. بعضی ها فقط فحش می دادند. از جمله: بییییییییییییییییییییییب ، بیب، بیییب بیییییییییییییییییب ، بیب بییییییییب بیییب، و غیره... (این کلام به سن شما نمی خورد، بنا براین صوت جای آن را اشغال کرد.) حالا که خودم فکرشو می کنم حالم بهم می خوره. ولی چیزی هست که اتفاق افتاده، کاریش نمیشه کرد! ولی واقعا جای شما خالی، حسابی حالی به حولی! تازه! فیلم هم گرفتیم! ولی به دلیل بد آموزی بودنش مجوز پخش خوشبختانه داده نشد.
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ramisa (sasha) |

کلاس فیزسک و ما هم در حال ملچ و مولوچ کردن و خوردن. دقیقا یادم نمیاد جریان از چه قرار بود. به این آقای متشخص که تکالیفش همیشه مثلا کم است، داشتیم غرغر میکردیم که ناگهان یک جمله که به معنای واقعی جمله بود از دهانی که شبیه به جارو برقی بود، خارج شد: « من هر کار دلم بخواد با شما ها میکنم، شما ها هم هرچه قدر دلتون می خواد داد بزنین! »

 این دیگه از اون جمله ها بود! رو زمین رو که نگاه میکردی، یه الم فک می دیدی که داشتند واسه خودشون می گشتند و بدو بدو می کردند. ما هم که کار همیشگی داشتیم از درون می ترکیدیم! همه پشت جولویی شان قایم شده بودند و دهانشان را اینهو غار باز کرده بودند و بی صدا می خندیدند!(هر می زدیم) دیگر خودتان آن کلاس را مجسم کنید...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ramisa (sasha) |
سلام به همه من عجب آدمی هستما


هنوز 12 ساعت نشده دوباره آپ می کنم خوب برایه جلوگیری از رخ دادنه any اشتباهی (خواستم بگم خاریجیگینی بلدم حرف بزنم) برایه این پست نظر دادنه غیره فعاله(البته الان فعاله) باید پسته پایینی هم بخونید و بعد میونید تویه پسته پایینی نظر بدید.م0نقی
حالا خیلی امروز روزه مزخرفی بود
دیشب تا ساعته 1 نفصه شب بیدار بودم و نشسته بودم پایه کامپوتر و امروز صبح هم مدرسه کلاس شیمی داشتم (کله صبح ساعته 7:30 باید برم مدرسه کلاس البته خودم ثبته نام کردم ولی خوب بازم دلیل نمی شه که غرغر نکنم) حالا نمی دونم صبح که بیدار شدم یه حسه عجیبی داشتم واسه همین به مامانیم(!!!!!!) گفنم یه مدرسه را بزنگید و ببینید که چون است امروز مدرسه(اینا همه ناشی از کم خوابیه) خوب حالا داشتیم می گفتیم ( فکر کنید من ساعته 7:30 کلاس داشتم و بعد ساعته7:15 بیدار میشم ، می دونید خیلی خونه ی ما به مدرسه نزدیکه آخه کمه کمش 20 دقیقه طول می کشه برسم مدرسه [چه برسه به امروز که داره برف میاد] حالا مامانیم زنگیدن مدرسه گفتن: بله امروز کلاس تشکیل می شه.

خوب بعد منم دیگه با وجوده تمام خستیگیم حاضر شدم رفتم مدرسه
رفتم اونجا ساشارو دیدم گفتم که :اینقدر خوابم میاد
ساشا گفت: خوب می خوابیدی. کلاسه شیمی امروز تشکیل نمی شه و من واسه کلاس زیست می خوام بمونم

آقا منو میگی فکم داشت رو زمین بدو بدو می کرد(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) اینقدر اعصابم خورد شد

آخه چرا مسوولین مدرسه جواب درست درمون به ماها نمی دن الانم اینقدر خوابم میاد ولی حالا که بلند شدم دیگه نمی تونم بخوابم گفتم واسه اینکه یه کاره مفید کرده باشم بیام آپکنم که اینم از آپمون

دوباره میگن می خواین نظر بذارین برین پسته پایینی رو بخونید و بعد بنظرید واسه هردو پست.



BYE...BYE



نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام به همه

خوب اول از همه
  واجب می دونم که به ندا نویسنده ی جدیدمون تبریک بگم:
ندا جون بهت تبریک می گم


خوب حالا لازم می دونم که برم سراغه آپه امروز:
راستش چند وقته سره زنگه اجتماعی بودیم و خوب از اون جایی که کلاسمون داشت وسط امتاحانات تشکیل میشد ما ها به معلمون گفتیم که ما میخوایم بشینیم واسه امتحانه فردامون بخونیم

بعد می دونید که ما ها هم همیشه منتظر فرصت هستیم که فقط 2 ثانیه معلم حواسش از پرت شه خوب حالا که ما رحت نشستیم تویه کلاس و اصلا مهم نیست که داریم چی کار میکنیم خوب ما هم دیگه داشتیم کیفه دنیا رو می کردیم
من تویه گوشیم شبه قبلش یه سری آهنگ ریخته بودم که دوستم ساشا این آهنگا رو خیلی دوست داشت حدود 16 تا آهنگ بود( می دونید اگه کسی دنباله سنگه پایه قزوین هست الان اینجا دارین نوشته هایه یک نمونه ی بارزش رو می خونید) خوب حالا داشتم می گفتم که داشتم این آهنگا رو براش بلوتوث میکردم و حدود نیم ساعت از وقته گران قدر ما که می خواست صرف افزایشه باره علمیمون بشه(!!!) به بلوتوث بازی رفت و من واقعا الان درک می کنم که چقدر وقتهایه از دست رفته ی من با ارزش بوده( اینا رو گفتم فقط که یه نمه تریپ تاسف و خجالت داشته باشه نوشتهام و گرنه اگه قرار بود تاسف بخورم تا الان نمره هام خیلی بهتر از این چیزایی بود که تا الان گرفتم)
حالا هرچی ما اینا رو واسه ساشا فرستیم اونم حالا ذوق زده نشه کی ذوق بزنه سریع یکی از آهنگهایه مورده علاقشو واسه ی پخش زد و غافل از اینکه صدایه گوشیش رو کم کنه حالا کلاس شلوغ بود خوب بود صدا به صدا نمی رسید ولی این ساشایه بخت برگشته وقتی این آهنگ رو زد که بخونه یهو همه ی کلاس ساکت شد و فقط یک صدا میومد: دینگ دیدینگ دینگ دره ررن ده دینگ دیدینگ...
و همین آهنگ داشت پخش می شد و کلاس سکوته محض بود آخی بدبخت ساشا نفهمید که چوجوری صدای موبایلش رو قطع کرد و هنگامی که قطع کرد(چه ادبی "هنگامی که") بابا بچه هایه کلاس که هیچی معلممون هم از خنده کفه کلاس ولو بودن( این "کفه کلاس ولو بودن "یه اصطلاحه مخصوصه خودم که به ای معنا نیست که واقعا رو زین ولو بودن من با این اصطلاح دارم شدت خنده را بیان می کنم/یکی بزنه تو سرم حالم خوب نیست مثله اینکه، من چرا دارم اینقدر ادبی مینویسم"بنگ" مرسی ممنون فکر کنم حالا بهتر شد.) خوب داشتم می گفتم دیگه ما داشتیم تا آخره زنگ مسخرش می کردیم هی می گفتیم:ساشا یه آهنگ برامون بزار .
آخی طفلکی ولی خوب واقعا شانس آوردیم که معلممون چیزی به ناظما نگفت وگرنه...

میدنید این تنها اتفاقی نبود که در اون روز واسه ساشا افتاد بلکه زنگه آخر هم خیلی باحال بود
زنگه آخر یادم نیست یا ادبیات داشتیم یا زبان فارسی که ما در بحره درس و علم و دانش غرقه بودیم(این دفعه از دستی ادبی نوشتم
) که ناگان موبایله ساشا که در جامیز بود شروع شروع کرد به بندری رفتن و لرزیدن و از آنجایی که بر رویه صفحه ای فلزی قرار داشت آنچنان صدایی کرد که انگار بهمون حمله شده حالا هرچی ما ها هم دنباله فرصت برای ولو شدن رو زمبن(!!!) دو باره همون (این بار معلم در شادیه ما شریک نشد) قضیه ی ولو شدن اتفاق افتد


خوب این بود از روزه ساشا اشکالی نداره فقط یه وقتی براش دلسوزی نکنید چون اونم یه نمونه سنگه پا قزوینه (عینه خودم!!!)

خوب دیگه کاری، باری؟

بای...بای
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
سلام
می دونید به یه نتیجه رسیدم من خیلی آدمه دم دمی مزاجی هستم
چون هی جامو عوض می کنم یه دفعه اینجا یه دفعه اونجا
خوب می خوام دوباره شروع به نوشتن کنم ولی قبلش لازمه که توضیحاته مختصری بدم
1- اینجا فقط خاطره و چرت و پرت مینویسم
2- در وبلاگه BIATOOO که وبلاگ دیگه ی منه عکس و آهنگ می زارم
خوب از دفعه ی پیش یه خاطره ی نصفه نیمه داریم که لازم میدونم از اول تعریف کنم:
(قسمته اول):
چند وقت پیش مدرسه بودیم زنگم خورده تویه کلاسم بودیم منتظره معلم فیزیکمون(همون که می خواسته منو از کلاس پرت کنه بیرون!)
ایشون نیومده بودند و ما هم از اون جایی که همیشه در حال درسخوندنیم و اصلا وقت سر خاروندن نداریم و هیچ وقت نمی تونیم تخله انرژی بکنیم ، وقت گیر آورده بودیم و دیگه تا جایی که امکان داشت داشتیم از فرصت استفاده می کردیم. یه عده دست می زدن یه عده دیگه به یاد دوران پیش دبستانی آهنگایه"آقا پلیسه زرنگه.." و "عروسکه قشنگه من.." و... رو می خوندیم و شاد بودیم یه عده هم جلو در کشیک می دادن ببینن که یه وقت معلمی یا ناظمی نیاد و ما ها رو در حینه ارتکابه جرم بازداشت کنن!
یک دفعه بچه ها ریختن تویه کلاس همه دویدن نشستن سر جاهاشون همه ساکت و صامت و بی حرکت نشسته بودن جیکه هیچ کس در نمیومد می ترسیدیم با یک نفس کشیدن همه چیمونو از دست بدیم و...

خوب به نظرتون خاطرم تا اینجا چوجوری بود؟

خوب این ماله قبلانا بود حالا ادامه ی خاطره( قسمته دوم):
خوب همین طور که گفتم هممون پریدیم تو کلاس سر جامون یکی از ناظما یه دفعه اومد تویه کلاس و گفت : چه خبره اینجا، مدرسه رو رو سرتون گذاشتین چه معنی داره اینجا مکانه فرهنگیه مثله اینکه شما ها اینجا رو با رقاص خونه اشتباه گرفتید آره؟
اگه فکر می کنید اینجا رقاص خونست لطفا برید بیرون میدونید ما تا امروز( منظورش خودش و ناظمایه دیگه بود) همیشه باهاتون خوب رفتار می کردیم
ولی مثله اینکه شما ها دیگه دارید شوخی رو از حد می گذرونید میدونید ورق دو رو داره( نه اینکه ما نمیدونستیم) الان این روشه( نه بابا) ولی اگه دوست دارید به همین رفتارتون ادامه بدید این ورقه برمیگرده( جدی میگی؟؟؟!!!) و از این به بعد من و بقیه ناظما دیگه آبرو شخصیتتون رو حفض نمی کنیم وبلکه بهتون توهین میکنیم فکر نمنیکنم که هیچ کدومتون دوست داشته باشه که بهش توهین بشه ( نه تورو خدا دوست داشته باشیم) ولی دیگه از این راه اومدن باهاتون خبری نیست .
ما ها همین جور سره جامون ساکت نشسته بودیم . صدایه نفس کشیدن از هیچ کدوممون در نمی اومد ...
ناظممون سریع رفت تو دفترش و برگشت( ما عجب آدمایه پررویی هستیما، دفتره ناظم بقله گوشمونه وما با این وجود باز هم سرو صدا میکنیم در این موارد از اصطلاحه سنگه پایه قزوین استفاده میشود)
خوب داشتیم میگفتیم ناظممون سریع رفت و اومد و ما دیدیم که ایشون این پوشه ی نمراته انظبات رو زدi زیره بغلشون و اومد تویه کلاس هممون نفسهامون تویه سینه حبس شد بعد رو به تسکه (TESOKE) و یکی دیگه ارز بجه هایه کلاسمون کرد و گفت: فامیلیاتون؟
آقا ما ها رو میگی کف بریده داشتیم
بروبر نگاش میکردیم آخه خب در اصل ما هممون داشتیم مسخره بازی در می آوردیم و اون نباید اسم چندتا رو بنویسه و لطفا یه فرجه ی دیگه به ما بدن!
یکی از بچه ها داشت از حقه ما ها دفاع می کرد که حالا این خانومه ناظم رو به اون می کنن و میگن : فامیلیت؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا ول کن تو دیگه چه آدمه پیله ای هستیا ما هم گیره چه آدمایی افتادیما
حالا هرچی بعد از صحبت هایه بسیار و تشکیل شوراهایه بسیاری نتیجه بر این شد که دیگه از این کارایه زشت(!!!!) انجام ندهیم و این باره آخرمان باشد

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا بلاخره تموم شد

BYE...BYE  
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط سونیا (سونیاک) |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

borooohaleshooobebar

سونیا (سونیاک)

borooohaleshooobebar

http://borooohaleshooobebar.blogfa.com

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

برو حالشو ببر

سلام
این وبلاگ متعلق به 3 تا بچه ی یکم خله
که هرچی بخوان مینویسن
از سوتی مدرسه گرفته تا موضوعات عرفانی (که خدا رو شکر هنوز در اون مورد حرف نزدن)
امیدوارن (اون 3 تا) که تویه خواننده خوشت بیاد از وبلاگشون


مرسی از خوندن

برو حالشو ببر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog